از وقتی یادمه نقاشی کردن رو دوست داشتم. چون بابام هم مدت زیادی نقاشی و طراحی میکردن و کلا رشته دانشگاهیشونم معمار داخلی بوده، کلی ازشون ایده های خوب میگرفتم برای نقاشیام. تا توی مدرسه بودم که نوشتن روزنامه دیواریا (مثلا به خاطر خطم که بدک نبود) و نقاشیاش با من بود. مسابقات نقاشی هم که مگه میشد از دست بدم؟ یه مدتی کلاس رفتم. یه مدتی خودم کار کردم. با گواش نقاشی میکردم. هیچوقت بوی مغازه ای که توی خیابون ولیعصر بود و اولین بوم نقاشیم رو ازش خریدم یادم نمیره. یه ست کامل رنگ گواش، قلمو، کاغذ اشتنباخ، گیره، پایه...اینقدر ذوق داشتم که نمیتونستم تا خونه صبر کنم. همیشه خدا هم که چهار راه نزدیک خونه مون و اون بلوار کذایی شلوغ بوده و هست. اولین نقاشی روی بوم رو قشنگ یادمه که یه منظره بود با درختای کاج و کوه پشت سرش و راهی که میرفت دم خونه ستاره ( اینو شوخی میکنم اما یه راهی بود تا دم کوه) . کم کم موسیقی هم اومد جزو کارایی که جدی دنبال میکردم. اینجا هم چون بابام خودشون قبلا گیتار میزدن و مامانم هم شیفته موسیقین کلی تشویقمون میکردن . برای من و برادرم با هم معلم گرفته بودن و ارگ میزدیم. خلاصه دو سه سالی سرگرم بودیم تا اینکه سال آخر دبیرستان شد و مثلا باید سرم به درس و کنکور میبود. این شد که کلاسا رو برادرم ادامه داد و من درس خوندم. بعدم که دانشگاه رفتم و از یه طرفم با همسر جان آشنا شدم، دیگه حسابی پشتم باد خورد. بعدم که رفتم سر کار و انجا هم کمی درس خوندم و دیگه حسابی طوفان خورد بهم : ) چهار پنج سال پیش، همسر جان برای هدیه تولدم یه گیتار خوشگل خرید. دوباره شروع کردم به کلاس رفتن و تمرین ... حالا هم که در خدمت جناب کانادا خان هستیم و گیتارمم مونده ایران. دیشب به همسر جان گفتم، میشه برام گیتارم رو بفرستن که برم پیش بهنام و دوباره شروع کنم؟ وای نمیدونین وقتی بهنام گیتار میزنه انگار روی بند دل من میزنه. اینقدر صداش گیراست و زیبا ساز میزنه که فقط دلت میخواد گوش بدی و غرق بشی...گفت فکر کنم کلی دنگ و فنگ داره فرستادنش. اولین سفری که بریم ایران میاریمش. حالا بنده اینجا دلتنگ گیتار و مرده زدنشم . جالبه تا وقتی برای انجام کاری محدودیت و معذوریتی وجود نداره ، انجام دادنش آنچنان اهمیتی نداره، اما امان از وقتی که بدونیم نمیشه اون کاره رو انجام داد. واله و شیدا و بیقرارش میشیم: ) ...
دوست خوبم ( نمیدونم اجازه دارم اسمت رو بگم یا نه) یه دنیا ممنونم برای ایمیل پر از لطف و محبتت و اینکه شب منو ساختی با اون حس ناب و فایل های قشنگی که فرستاده بودی. نقاشیات معرکه ان و آهنگها هم که قلبمو جلا دادن...
چند وقتیه پبل خانم دائم اسباب بازیاش یا هر چیزی که گیر میاره میکنه توی دهنش. بهش چند بار گفتم که مادر جون اینا همه باعث میشن که مریض بشی و اونم میگه چشم، دیگه نمیکنم... اما تا مشغول بازی میشه، یادش میره یا حواسش پرت میشه و دوباره روز از نو روزی از نو ... خلاصه دیروز دیگه دیدم باید تهدیدش کنم که اگر این کار رو ادامه بده اون وسیله اش رو میندازم دور. وقتی دیدم یکی از وسایلیه که یه بسته نو و دست نخورده ازش توی کشو دارم، بهش گفتم که اگر بازم ببینم اونو کرده توی دهنش میندازمش دور. طبق معمول یه خرده که گذشت و مشغول تلویزیون دیدن شد، یادش رفت. منم رفتم از دستش گرفتم و نصفش کردم و انداختم توی آشغال. چشماش گرد شده بود و با ناباوری بهم نگاه میکرد. بغض کرد و شروع کرد به یک گریه جانسوزی که داشتم از غصه دق میکردم. اما دیدم لازمه که تهدیدم عملی بشه که دفعه دیگه فکر نکنه فقط در حد حرفه. تند و تند میگفت آخه چرا شکوندیش و انداختیش دور؟ خلاصه اومدم و با اخم نشستم روی مبل و گفتم تا وقتی که حرف گوش نکنی و تازه با گریه حرف بزنی، نه میفهمم که چی میگی و نه به حرفات میتونم گوش بدم. خلاصه اومد سرش رو گذاشت روی مبل و هق هق کنان گفت آخه چرا؟ بعدم سرش رو گذاشت روی پام. منم بغلش کردم و اشکاش رو پاک کردم. توی چشماش نگاه کردم و گفتم: مگه شما همین یکی دو روز پیش مریض نبودی؟ یادته چقدر دلت درد میکرد و ناراحت بودی از اینکه بالا میاری؟ ( هنوزم وقتی میخواد بالا بیاره میگه بالا دارم : ) ) گفت بله یادمه، قصه اش رو میگی ( هر چیزی رو باید براش قصه اش رو بگم) خلاصه گفتم فقط خوراکی باید بذاریم توی دهنمون. اسباب بازی فقط مال بازیه. گل سر فقط مال موی سره. هر چیزی مال یه کاریه. گفت چشم. منم بهش گفتم حالا که مثل همیشه دختر خوبی هستی، منم اینبار میبخشمت و رفتم براش اون بسته نو رو آوردم... دیگه جذبه ای از خودم نشون دادم که خودمم مونده بودم : )
+
نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت توسط شبنم
|