|
خاطره و روزنوشت
|
رفتم دنبال پبل و داشتم کیف و وسایلش رو برمیداشتم که دیدم مربی انگلیسی زبونش بهش داره میگه: پبل یادته با هم چه صحبتی کردیم؟ اوهوم؟ به مامانت بگو دیگه... پبل هم دوید طرف من و با اداهای مخصوص خودش گفت: مامان من با راجینی درباره لوبیاپلوی شما حرف زدم و فهمیدیم که هر دوتامون لوبیاپلو دوست داریم. حالا قراره من از شما خواهش کنم برامون بپزی که من بیارم اینجا با هم بخوریم یه روزی : ) گفتم چشم حتما . بعدم به مربیش گفتم راست میگی که دوست داری؟ اونم گفت : بله... حالا قراره کلاه آشپزیم رو سرم بذارم و چند تا وردست بگیرم که یه دیگ لوبیا پلو بار بذارم و ببرم مکتب بنده زاده. البته شاید بهتره بگم چارقد سرم ببندم: )
پبل اینقدر قشنگ با آهنگای قر دار گردن میاد که من ضعف میکنم. اصلا حواسش هم نباشه انگار ناخوداگاه این کار رو توی رقصش میکنه. توی ماشین هم که من از توی آینه نگاه میکنم و غش میکنم. یه تیکه ازش فیلم گرفتم اما اینقدر خودم قربون صدقه اش رفتم که نمیشه بذارمش اینجا ( مورد کشف صدا پیش میاد : ) ) . اینبار سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و ازش فیلم بگیرم و بذارم ببینین این قرتی خانم چه قری میده و چه گردنی میاد ...