تبليغاتX
شبشیدها - هورااااااااااااا
خاطره و روزنوشت
حدود سه هفته پیش به پیشنهاد دوست خوبم، رزومه ام رو آماده کردم و برای اولین بار رزومه به دست برای مصاحبه رفتم. یعنی راستش فکر میکردم فقط میرم و اون برگه ها رو تحویل میدم و میام. اما برنامه جور دیگری شد. یعنی از چهار نفری که اونجا برای تحویل گرفتن رزومه ها نشسته بودن، یک آقایی اومد طرفم و بعد از دست دادن و مراسم معارفه، ازم خواست که باهاش برم داخل دفترش. منم هاج و واج مونده بودم که برای چی!! خلاصه ایشون گفت که میخوام باهات مصاحبه کنم. اول ازم خواست درباره خودم حرف بزنم. منم خودم رو یک بار دیگه معرفی کردم و از میزان تحصیلات و تجربه کاریم براش گفتم و همچنین گفتم که اصلا اولین جاییه که اقدام کردم برای کار. آقاهه هر چیزی که میگفتم توی برگه هایی که توی دستش بود، دنبالش میگشت و قسمت مربوط به حرفای منو پیدا میکرد و با سر تایید میکرد. به اسم شرکتی که قبلا توش بودم که رسیدم چشماش گرد شد. یه نگاهی کرد و گفت خیلی خوب . بعد پرسید برای چه شغلی درخواست دادم و اصلا میدونم برای چه کاری شرکتشون منو ممکنه لازم داشته باشه؟ منم مطمئنش کردم که درخواستم با شغلی که اونا براش نیرو میخوان متناسبه و کلی هم تجربه کاری دارم در همون زمینه. بعدم ازم چند تا سوال فنی کرد و حساب کرد و گفت که امتیاز قبولی آوردم برای رفتن به مرحله بعد. بعدم خودش شرح کاملی از کار و ساعت کاری و مبلغ حقوق رو برام گفت و بعدم چندین سوال که تا از دهنش در میومد من جواب میدادم. خنده اش گرفته بود که اینقدر راحت و بدون استرس نشستم و جواب میدم. آخرشم دست دادیم و موقع خداحافظی بهم گفت که امیدواره بنده در اون شرکت معظم مشغول به کار بشم. بعدش که اومدم بیرون و با دوست خوبم درباره اش حرف زدیم ، گفتم الان آقاهه پیش خودش میگه این دیگه چه رویی داره، اولین بار و بدون تجربه کاری توی کانادا ( دوستای کانادا نشین میدونن کار پیدا کردن بدون تجربه کاری در کانادا یعنی چی!!)، پا شده اومده همچین شرکتی و میخواد تازه استخدام هم بشه. اونم طفلی کلی بهم روحیه داد . پس فرداش آقاهه بهم زنگ زد و قرار یک امتحان آنلاین برای هفته بعدش رو باهام گذاشت. اون امتحان هم به خوبی و خوشی از پشت همین کامپیوتر عزیز انجام شد . ایشون برای تست نهایی که امتحان فنی در دو مرحله بود برای جمعه گذشته قرار گذاشتن. اون امتحان که تموم شد قرار شد بهمون تلفن کنن و جوابش رو ( چه مثبت و چه منفی) بگن. اولش خیلی بی انگیزه و فقط برای آزمایش خودم اقدام کردم و برام اصلا اهمیتی نداشت کار کردن ، اما رفته رفته به هیجانم افزوده میشد: )بعدم که تلفن کرد و بهم گفت خوبی؟ گفتم مرسی( حالا قلبم از توی حلقم داشت میزد بیرون و دقیقا طپشش رو از روی لباسم میدیدم) .پیش خودم گفتم حالا باز میخواد بگه فلان چیز رو میخوایم امتحان بگیریم. گفت وقت داری باهات یک دقیقه حرف بزنم؟ گفتم آره بابا تو ۱۰ دقیقه حرف بزن، فقط بگو چی شده؟!؟ گفت نشستی یا ایستادی؟ منم کم مونده بود از پای تلفن خفه اش کنم، گفتم حالا میشینم، بگو تو رو خدا. گفت زنگ زدم که بهت بگم ... کمی مکث کرد و بعد باصدای بلند و هیجان زده گفت : قبول شدیییییییییییییی ... وای اینقدر ازش تشکر کردم که فکر خفه کردنش از سرم بیرون رفت. خلاصه مدارکی که باید همراهم میبردم رو بهم گفت و قرار امروز رو گذاشتیم. بنده بعد از گذروندن ۳ ساعت که همه اش هم کار مفید امضا کردن و پرزنت شدن و عکس برای روی کارت پرسنلی گرفتن شد، رسما کارمند اون شرکت عزیز شدم... هورااااااااااا... اول فکر میکردم ساعت کاریش یا ساختمونی که قراره ما اونجا باشیم اصلا به درد نمیخوره، اما امروز دیدم که همه چیز شکر خدا رو به راهه. حالا از حدود ۲۰ روز دیگه، دوره آموزشیمون شروع میشه و بعد از سه هفته هم که مشغول کار میشیم. جالبه که توی اون جمع فقط من یه نفر خانم بودم و بقیه آقا بودن. عین همون شرکت قبلیمون!!! دوست خوب خودم، یه دنیا از همه محبتات ممنونم. توی این مدت بهم ثابت کردی که دوستی هنوزم ارزش داره، اونم به اندازه قلب مهربون خودت ...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com