وقتی دانشگاه میرفتیم یکی از معضلاتی که باهاش دست به گریبان بودیم کمبود تلفن بود! جلوی دانشگاه یک کیوسک تلفن همگانی بود ( از اونایی که دوزار مینداختی و بیست ساعت حرف میزدی) و داخل محوطه هم سه عدد از همون مدل بود. داخل ساختمون هم فکر میکنم چهار یا نهایتا پنج تا از اون تلفنای ۵ تومنی بود که اولا نامحدود و بعدش پنج دقیقه ای و آخرا هم ۳ دقیقه ای شده بود. ۳ دقیقه هم که برای ما یعنی هیچی . اون دوزاریها هم که یک صف جانانه آنچنانی داشت که نمیشد معطلش شد. این بود که باساناز راه چاره ای پیدا کردیم . یه مغازه خنزر پنزر فروشی بود نزدیک دانشگاه یعنی با فکر کنم ۱۰۰ متر فاصله وجود داشت. از ناخن شصت پای مورچه داشت تا کروات دایی جان ناپلئون. اینقدر جنساش متنوع بود و ناهماهنگ که سر آدم گیج میرفت. خرت و پرتای پلاستیکی، اسباب بازی، گل سر، جوراب پاریزین، لوازم تحریر، کاغذ کادو، دکمه و کاموا و نخ و سوزن، کتاب، نوار قصه و ... نمیدونم چجوری یادش میموند چی داره و از اون هم مهمتر چجوری یادش میموند چی نداره!!!این آقا، یه مرد مسن و قد کوتاهی بود که همینجوریشم رنگ لبو قرمز بود. فکر کنین وقتی میخندید یا خجالت میکشید چه رنگی میشد. ایشون یه تلفن سبز رنگ عتیقه تو مغازه اش داشت که ما ازش اجازه گرفته بودیم که باهاش زنگ بزنیم و هزینه اش رو پرداخت کنیم. از اول هم شرط و شروط گذاشت که مثلا هر پنج دقیقه فلان قدر و ما هم قبول کردیم. چون موقع حرف زدن هر چی تف توی دهنش بود، اسپری میکرد رو خلق خدا، هر وقت سراغ تلفن سبز رنگ خوش دستش میرفتیم یه بسته دستمال کاغذی مصرف میکردیم تا پاکش کنیم. پای ثابت صحبتهای ما هم بود و همچین مثل یه بیننده و شنونده پر و پا قرص، سریال تلفنهای ما رو تا جایی که مشتریا اجازه میدادن و با فاصله یک سانتی متری ازمون دنبال میکرد. اینکه میگم یک سانتی ، بدون اغراق میگما. هر وقتم ازش تشکر میکردیم که از مغازه بیاییم بیرون در جواب " مرسی" ما، میگفت "ببخشید" یعنی " خواهش میکنم" : ) یکی از دفعاتی که ساناز جون یه شونه تخم مرغ به چونه اش بسته بود و با جدیت تمام و همچنان خستگی ناپذیر، مکالمات هیجان انگیز میفرمودن و بنده هم روی صندلی اون گوشه علفای زیر پام رو میشمردم، بعد از هزار ساعت رضایت داد و تلفن رو قطع کرد. حالا اومدیم پولش رو حساب کنیم، آقای دو طبقه با ذوق و شوق، انگار که یه کشف مهمی کرده رو به ساناز کرد و گفت: دهترم عاشیگییییی ؟ ( دخترم عاشقی؟ ) واااااااااااااای خدا ریسه رفتیم ما. اونم خودش غش کرد از خنده. نمیدونم از خنده ما خنده اش گرفته بود یا از اینکه نمیدونست به چی داریم میخندیم !!! از شدت خنده اشک از چشمامون راه افتاده بود. اومدیم بیرون و همونجا روی پله جلوی مغازه نشستیم. اصلا نمیتونستیم بلند شیم. تا نگاهمون به هم میوفتاد ، با هم میگفتیم " عاشیگیییییییی؟ " و دوباره خنده بی امان بود که قطع نمیشد. دیگه کم کم خودمون رو کنترل کردیم و رفتیم سر کلاس. اما تا آخر زنگ جرات نمیکردیم به هم نگاه کنیم. همینقدر که خودمون تا یادمون میوفتاد شروع به خندیدن میکردیم کافی بود... حالا ساناز جون عاشیگییییی؟ : )
+
نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت توسط شبنم
|