|
خاطره و روزنوشت
|
(یغما گلرویی)
داره یک بارونی میاد که بیا و ببین. تازه به این نتیجه رسیدم که تو سریالا و فیلمای هندی و ایرانی که بارونش مشخصه که شلنگ آب رو گرفتن رو سر هنرپیشه ها، خیلی هم بیراه نیست. یعنی وقتی باد آنچنانی توی بارون دونه ای یه نعلبکی بپیچه، همون بارونه میشه که تو سریالا میبینیم . یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها. بادی میومد که برای پیاده شدن از ماشین به زور متوسل شدم. با دست و پا در ماشین رو هل دادم که برم پایین و پبلی رو دربیارم و ببرمش مهد. چتر هم که هیچی اصلا فکرشو نکن. خودمونم داشت باد و بارون میبرد. پبلی کلی خوش به حالش شده بود. با ذوق فریاد میزد " واااای چه بارونییییییی" هی هم میپرید توی جاهایی که آب جمع شده بود. آخه قبل از حرکت به سمت مهد، پاچه های شلوارش رو تا زدم بالا که توی مسیر ماشین تا دم مهد، خیس نشه. ایشونم که دیده بود آب به پاچه شلوارش نمیرسه، شالاپ و شولوپ میپرید وسط دریاچه ها ( واقعا دریاچه بودن بعضیاشون) . بعد از عوض کردن چکمه هاش با کفشای راحتی که برده بودم برای توی کلاسش، برگشتم سمت ماشین. در ماشین رو که بستم نگاه کردم ببینم روی زمینم یا رو هوا . هیچی دیگه، قید مستر تیم هورتونز ( خرید قهوه ) رو زدم و برگشتم خونه. جالبه که الان تهران و ونکور برف میاد و اینجا نه ... خوشحالم که زمستون به موقع میاد. هر فصلی قشنگیه خودش رو داره به شرطی که به موقع بیاد و سر وقت هم بره : )
پ.ن: صبح که پا شدم دیدم زمین عین ته ریش پیرمردا یه خرده سفید شده. اینقدر خوشگله که نگین. کف خیابون تمیز و پاکیزه است و فقط رو چمنا و ماشینای پارک شده یه ذره سفیده. انگار باد زده و از کوههای نداشته اینجا، خاکستر برفا رو آورده : )