تبليغاتX
شبشیدها - حق
خاطره و روزنوشت
دیروز رفته بودم برای خرید و توی صف صندوق ایستاده بودم که دیدم آقایی که دو نفر جلوتر از منه و نوبت پرداختشه داره با خانم صندوقدار درباره قیمت یکی از اقلام خریداری شده بحث میکنه. از خانمه اصرار که این قیمت توی اینجا ثبت شده است و درسته و از اون آقا انکار که من خودم قیمتش رو دیدم که پوندی فلان قدر بود. دیدم یه کیسه موز دست خانمه است و هی وزن میکنه و هی میزنه توی دستگاه و هی میگه همینه دیگه. اون آقا هم هی میگه نه این نیست. خانمه میگه قیمت اونجا به پونده و قیمت دستگاه ما به کیلوگرم. شاید برای اینه که شما فکر میکنین اشتباهه و آقاهه مصر روی حرفش ایستاده بود. عاقبت صندوقداره سرپرست قسمت رو صدا کرد و اونم رفت تا قیمت درست رو چک کنه و توی این مدت آقاهه اصلا از موضع خودش کوتاه نیامد و خانم صندوقدار هم با یه پوزخند منتظر اعلام پیروزیش بود که با اومدن سرپرست و دیدن قیمت درست و معذرتخواهی اوشون که یادشون رفته قیمت جدید رو وارد و تصحیح کنن، اخم خانمه رفت توی هم. آقاهه هم دیگه هیچ اعتراضی نکرد و هیچی نگفت که "دیدی من درست میگفتم" و همینکه حقش رو گرفته بود، راضی شد و رفت. پیش خودم فکر کردم چند نفر از ماها جرات اینجوری دفاع کردن از حق خودمون اونم فقط برای چند سنت یا چند ریال رو داریم؟ چرا فکر میکنیم اگر حقمون رو بخوایم خیلی بی کلاسیم؟ چرا میریم یه عالمه خرید میکنیم و یه نگاهی روی لیست خریدمون نمیندازیم که ببینیم چیزی کم و زیاد نشده؟ من با خساست موافق نیستما، اما این مورد اسمش خساست نیست. آدم به موقع باید خرج کنه و پولی رو که با زحمت در میاره براش ( در حقیقت برای وجود خودش) ارزش قائل باشه . ایران که بودم یادمه اگر از سوپر یا میوه فروشی سوال میکردی مگه اینا چنده که جمعش اینقدر شده با یه نگاه تحقیر امیزی بهت نگاه میکرد و میگفت: واااااای خانم مهندس گفتم که دونه ای یا کیلویی فلان قدر و شما هم شرمنده از سوال بیجا و صد البته بی کلاستون جلوی صد تا چشم که مثل جذامی ها بهت نگاه میکنن سرافکنده و نادم راهت رو کج میکردی و میرفتی خونه و هی به خودت ناسزا میگفتی که حالا مگه صد تومن چقدر هست که خودتو به خاطرش عذاب میدی؟!؟!

با یکی از دوستام رفته بودیم ناهار بیرون که اونجا دوست نزدیکشون رو دید. خلاصه سه تایی با هم ناهار خوردیم و از هزار جا حرف زدیم. بعد از ناهار هم راه افتادیم به گشت زدن توی پاساژ و همینجوری که صحبت میکردیم، اون دختر خانم  توی چشمای من یه نگاهی کرد و گفت: شبنم جون شما اهل این شهر یا این منطقه ایران نیستین؟ خندیدم و گفتم: چطور فکر کردی که باید اهل یکی از این دو جا باشم؟ گفت: به خاطر رنگ پوست و چشمات که روشنن. منم گفتم والله برای شهر اولی ممکنه کاندید مناسبی باشم اما شرط لازم و کافی برای اون یکی منطقه رو ندارم چون فیزیک ظاهری صورتم این مسئله رو منتفی میکنه و زدم زیر خنده. اونم غش کرده بود و گفت : آره راست میگی شرط لازم و کافی مهمه که نداری : )

خودم و پبل بهتریم ممنون از احوال پرسیاتون. هنوز روی انگشتم دردناکه و کمی گودتر از قسمتهای دیگه اما خیلی بهترم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com