تبليغاتX
شبشیدها - ده سال
خاطره و روزنوشت
انگار همین دیروز بود ...نه دیروز نبود... ده سال پیش بود... باورت میشه؟ ... یعنی یک دهه ... ده سالی میشه که اون لباس شیری رنگ و خوش دوخت رو دارم ... ده سالی میشه که اون روز توی آذر ماه برام معنی خاصی پیدا کرده ... ده سالی میشه که اون ردیف گل مریم و رز رو برای موهام آوردی ... ده سالی میشه که توی دومین انگشت دست چپمون یه حلقه برق میزنه ... برقی به قشنگی برق چشمامون ... به روشنی برق دلهامون ... به درخشندگی راه آینده مون ... باورت میشه که ده سال شد؟ ... خاطرات اون روز که از جلوی چشمام میگذرن، میبینم چقدر کوچولو بودیم. چقدر همه چیز رو ساده تر میدیدیم . چقدر همه عالم و آدم برامون خالص و پاک بودن. یادته تنها قولی که به هم دادیم؟ میدونی چی باعث شد که همون یه دونه قول خودش صد تا چیز قشنگ برامون بیاره؟ یادته وقتی از پله های آرایشگاه پایین میومدم توی چشمام نگاه کردی، دستام رو توی دستات گرفتی، پیشونیم رو بوسیدی و گفتی تو "قشنگترین عزیز دنیایی"؟ یادته به چند تا اسم صدام میکردی و آخرشم میگفتی: نه هیچکدوم مزه صدا کردن اسم خودت رو نداره؟ یادته ... دیروز ده سال شد که جشن نامزدیمون رو گرفتیم، اما هم تو میدونی و هم من که بیشتر از ده ساله که دلم رو لرزوندی. میدونی که هنوزم وقتی صدام میکنی از ته دلم بهت میگم "جونم" ... میدونی که هنوزم وقتی گوشی رو برمیدارم و بهت میگم " سلام عزیز دلم" یعنی واقعا عزیز این دلی ... 

دیروز جایی بودیم و آقایی که قرار بود کارمون رو انجام بده و در ضمن نامزد دوستمون هم بود، شباهت عجیبی به یکی از دوستامون توی ایران داشت. وای این آقا که حرف میزد من هاج و واج نگاهش میکردم. اصلا تن صداشون مو نمیزد. وقتی صحبتش تموم شد، طفلکی مونده بود که چرا اینهمه بهش زل زدم و نگاهش میکنم: ) بهش گفتم شما خیلی شبیه یکی از دوستامون هستین و از همسر جان پرسیدم که شکل آقای ایکس نیستن؟ همسر جان هم حرف منو تایید کرد. آقاهه یه دفعه انگار چیزی به خاطرش رسیده باشه گفت: خدا کنه فقط دوست خوبی باشه و خاطره خوبی ازش داشته باشین که از من بدتون نیاد : ) گفتم " نه اتفاقا دوست خیلی خوبیه برامون" ... تا حالا همچین تجربه ای تا قبل از این نداشتم. شده بود کسی رو ببینم که شباهتایی داره با یه نفری که میشناسم، اما تا این حد که حتی تن صدا و فیزیک ظاهری و میمیک چهره شون شبیه باشه رو نه ... دیروز احساس کردم یه سفر رفتم ایران و برگشتم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com