تبليغاتX
شبشیدها - جیغ
خاطره و روزنوشت
توی پست قبلی از جیغ زدن نوشتم، حالا از یه شاهکارم در همین مورد تو دوران راهنمایی بگم. یه روز که طبق معمول معلم عربی مون نیامده بود و نزدیک دهه فجر هم بود، گفتن که میتونیم بریم توی سالن تاتر و هم بچه های گروه تاتر تمرین کنن و هم تمرین اونای دیگه رو ببینیم و هم کارای مربوط به خودمون مثل روزنامه دیواری و سرود و غیره رو انجام بدیم. منم رفتم بالای میزم ایستادم و با شلوغی بچه ها و جیغ و ویغشون هی جیغ کشیدم و مثلا خوشحالی کردم. دیدم دوستم صبا اومده بهم هی یه چیزی میگه و منم اصلا کوتاه نمیام و یه لحظه هم اون جیغ خوشگل رو تموم نمیکنم که ببینم این طفلک چی میگه. همونجوری در حالی که به امر خطیر آژیر کشیدن مشغول بودم، دست و سرم رو به علامت اینکه " چی میگی؟ " تکون میدادم . یه معلم پرورشی ( چه اسم با مسمایی) داشتیم که خیلی قدش کوتاه بود. یعنی اون موقع که ما اول راهنمایی بودیم از کوتاه ترین بچه کلاس هم با کفش پاشنه دار کوتاهتر بود. برای همین خیلی خوب میتونست لابه لای ماها بگرده و مچ بگیره. نگو این خانم خانما دم در کلاس ایستاده بوده که بچه ها بدون شلوغ کردن!!! راهروها، برن توی سالن. تا چشمم بهش افتاد عین قرقی پریدم پایین و انگار نه انگار که دیدمش و از کنارش دویدم بیرون و بعدم توی حیاط و بعدشم توی سالن. هر چی فامیلیم رو صدا کرد که فلانی وایسا کارت دارم ابدا توجه نکردم. آخه میدونستم میخواد شروع کنه به نصیحت که چرا همچین میکنی و همچون میکنی و بعد از یه خروار حرف هی سرم منت بذاره که حالا چون تویی و شاگرد خوبی هستی و الی و بلی این بار ازت میگذرم. با اینکه اولین بارم بود همچین موردی برام پیش میومد و تا مدتها هم تنم عین بید میلرزید اما نمیدونم چطور اون لحظه اون تصمیم رو گرفتم. شاید باور نکنین که با اینکه مبصر هم بودم اما سعی میکردم برای آوردن دفتر کلاس که به دفتر مدرسه میرم یه سلام کوچولو بکنم و یه راست برم سراغ میز خانم ناظم و یه راست هم برگردم. یعنی اصلا روم نمیشد توی صورت معلمها که ردیف نشسته بودن، نگاه کنم. حالا چطور اون بار فکر آنچنانی به ذهنم خطور کرد رو نمیدونم و یه چیز جالبتر اینکه اون خانم هم دیگه به روی من نیاورد!!! راستش شیطونی زیاد میکردما اما به موقع و بی ضرر. یعنی بی ادبی به معلم و ناظم و مدیر نمیکردم. از این کارای بچه ها که میشنوم سوزن توی کیف معلم میچپوندن، یا روی صندلیش چسب میریختن، یا پایه صندلیش رو لق میکردن یا روی تخته پاک کن رو پر از گرد گچ میکردن و بالای تخته میذاشتن و تا معلم برش میداشته، سرتا پاش گچی میشده اصلا خبری نبود. شیطونی ای میکردم که به خودم ربط داشت. حالا یه بار هم یادم باشه جریان کلاس فوق العاده عربی که به جای همون سه چهار هفته ای که معلم مربوطه نیامده بودن و برامون گذاشته بودن رو بنویسم...

پبلی تازگیا نشون میده که از صدای رعد و برق میترسه. یعنی توی کارتون هم باشه دستش رو میگیره جلوی دهنش و میگه " هههههه وااااااای چه صدای بدییییییی" البته بیشتر از اینکه بترسه، فکر میکنم براش یه جور بازی شده چون میبینه ما تعجب میکنیم و میگیم که ترس نداره. امروز هم همین صحنه به خاطر کارتونی که داشت میدید تکرار شد. ازش پرسیدم از چی رعد و برق میترسی؟ گفت از صداش. گفتم میدونی وقتی دو تا ابر به هم میرسن مثل ماها که همدیگه رو میبینیم و میبوسیم، همدیگه رو میبوسن؟ یه خرده نگاهم کرد و معلوم بود داره صحنه بوسیدن ابرها رو تجسم میکنه. یه بوس صدا دار کردمش و گفتم ببین چه صدای قشنگی داره. تازه ماها آدمیم و اینهمه از ابرا کوچکتریم و بوسمون یه همچین صدایی داره، چه برسه به ابرا. از صبح هی با خوش راه میره و میگه: رعد و برق چیه؟ و خودشم تندی جواب میده : بوس ابرا : ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com