توی این سریال باغ مظفر، یه قسمتی کامران میخواست تاج ملک ملوک ( دختری که پدرش براش در نظر گرفته بود) رو یه جورایی از خودش دلزده کنه که عروسی رو به هم بزنه. وقتی عروس"نه" گفت، کامران ازش علتش رو پرسید. توضیح داد که موقع رفتن به اتاق عقد یه کارتی پیدا کرده ( که این کارت از طرف نازی بود) و متنش رو خونده. از خدمتکار خونه پرسیده این کارت رو کی آورده و اون هم جواب داده که روی یک سبد گل بوده و فرستنده اش هم نیامده. گفت با خوندن این متن و نیامدن صاحب گل، فهمیدم که اون یه دختره که تو رو خیلی دوست داره و چون بهت یه بار جواب رد داده و تو هم حالا داری ازدواج میکنی، اون پشیمونه. کامران با تعجب و چشمای گرد گفت تو همه اینا رو از اون یک خط فهمیدی؟ عروس هم گفت بله " و ناگهان چه زود دیر میشود" ... این سریال طنزه و همه اونایی که دیدن حتما به این تیکه با اداهای سیامک انصاری کلی خندیدن ( خودم هم جزوشونم) ...اینی که میخوام بگم هیچ ربطی به موضوع اون سریال یا رابطه اون سه نفر نداره. منظورم فقط به معنی حرفها (هر چند کوتاه) و تاثیر عمیقشونه... دیروز که مسنجرم رو باز کردم، دیدم دوست عزیزی برام پیغام فرستادن و حال و احوال کردن. وقتی جوابم رو دیدن، گفتن که احساس کرده بودم این چند روزه زیاد حال خوبی نداری. گفتم از کجا فهمیدین؟ گفت از روی کامنتی که برای کسی نوشته بودین . گفتن که متاثر شدن با خوندنش. اینقدر با حرفاشون بهم انرژی دادن که خودم تغییر حالم رو متوجه شدم. گاهی یک حرف کوچولو، یه جمله کوتاه، همینکه بدونی داری درک میشی، اگر دلتنگی کسی نمیگه میخواستی نری، اگر ناراحتی ازت دلجویی میشه، چجوری آدم رو آروم میکنه ... از وقتی اومدم اینجا، پنجشنبه و جمعه ایران برام خوشایند نیست. چون دوستام و همکارای سابقم معمولا از خونه به اینترنت وصل نمیشن و طبیعتا این دو روزه یه جورایی برام دلگیره. خیلی وقتها هم نیست اما وقتی که به قول معروف رو دور دلتنگی باشم بدتره. دوست عزیز، این متن رو براتون ایمیل نکردم و اینجا نوشتم که برای خودم هم بمونه. این وبلاگ با همه خاطراتش و پستی بلندیاش، دوستای خوبی هم نصیبم کرده که توی اوج دلتنگی، ناراحتی، شادی و همه حال و احوالاتم، پشتیبانم بودن. بدونین که ارزش بیدار موندنتون اون وقت شب ( ایران) و گذاشتن وقتتون برای آروم کردن من برام اندازه یه دنیاست، چون خودم اگر این کار رو برای کسی انجام بدم معنیش اینه که برام اهمیت داره. ممنون که هستین ...
+
نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت توسط شبنم
|