دیروز پبلی در حالی که یه لباس آستین حلقه ای تنش کرده بود و دامن ( عشقش دامنه ) پوشیده بود و دو تا از گل سرای جینگول مستانش رو انداخته بود دور بازوهاش و همینجوری عشوه میریخت و قر میداد، گفت دارم با اهنگ شهرام صولتی میرقصم. ما هم خواستیم یه همراهی باهاش بکنیم و شروع کردیم یکی از آهنگاش رو خوندن و دست و بشکن زدن که رو کرد به ما و گفت : مگه نمیبینین داره خود شهرام میخونه؟ همسر جان خندید و گفت: کو پس؟ صامته؟ پبل هم یه تابی به سر و گردنش داد و گفت: نه شهرام صولتیه...صامت نیست!!! بچه ام فکر کرده بود صامت یه اسمه : ) ... من هر وقت برای پبلی آب پرتقال و لیمو شیرین میگیرم بهش اصرار میکنم که تا تلخ نشده زودتر بخوردش. دیروز بقیه نیمروی صبحانه اش رو گذاشته بودم روی کابینت تا صبحانه خودم هم تموم بشه و ظرفا رو با هم بشورم. رو کرده به من میگه: خانم محترم... مگه نمیدونی غذات تلخ میشه. بقیه غذات رو زودتر بخور : ) ...
امشب عموم بعد از سی و اندی سال رفتن ایران. همین چند دقیقه پیش زنگ زدم و باهاشون صحبت کردم. کلی خوشحال بودن... آخی فکرش هم دلم رو یه حالی میکنه. اینکه توی هواپیما اعلام کنن " تا دقایقی دیگر در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین خواهیم نشست" ... وای چه کیفی داره ...
دیروز از راه که رسیدم دیدم یه پاکت نامه رو همسر جان از صندوق پستیمون آورده بالا. نگاه کردم دیدم از طرف همسر برادر جانه. یه کارت خیلی خوشگل برای تبریک سال نو و چند تا عکس عزیز دلم و خودشون رو زحمت کشیده بود و فرستاده بود. ای خدا نگاه کنین ببینین این قلمبه خوردن نداره؟
+
نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت توسط شبنم
|