تبليغاتX
شبشیدها -
خاطره و روزنوشت
* اهالی رژیمی وبلاگستان نخونن که نفرین نکنن : )

دیروز همسر جان سر کار بود و من پبل رو برداشتم که برم براش یه لیوانی که میخواست رو بخرم و بعدم بریم ناهار بیرون. ازش پرسیدم ناهار چی میخوای و ایشونم اعلام کردن ماکارونی. حالا چه اصراری که بریم ماکارونی رو بخریم بیاریم شما خودت درست کن. گفتم قربون شکلت یه امروز رو معاف بفرما. دیگه رفتیم اون رستورانی که پنه های خوشمزه ای داره ( همون ماکارونی سرنیزه ای های خودمون ) و اول که یه ده دقیقه ای طول کشید تا بیان و سفارش رو بگیرن و بعدم یه نیم ساعتی طول کشید و غذا رو نیاوردن. حالا این بچه هی میگه من گرسنمه و من هی سرش رو با وسایل نقاشی و کاغذی که به بچه ها موقع ورود میدن گرم کردم و هی نگاه کردم تا ببینم اون گارسنی که مربوط به قسمت ما و میز ما هست رو میبینم که ازش بپرسم که بابا از کارخونه هم میخواستین ماکارونی رو بگیرین بیارین بپزین الان آماده بود و نمیدیدمش. اصلا پیداش نبود. هی میدیدم میزای اطراف که گارسوناشون فرق میکنن غذاهاشون حاضر میشه و همش به مشتریاشون سر میزنن و از این خانم خبری نیست. اینقدرم دختر کوچولو و خوشگل و نازی بود که دلم نمیومد اگرم بیاد چیزی بهش بگم اما دیگه هم گرسنگی به خودم فشار آورده بود و هم پبل خیلی گرسته شده بود. دیگه به یکیشون گفتم لطفا منجرتون رو صدا کنین من کارش دارم. اونم گفت چشم حتما و دیدم که ایشون هم بدو بدو اومدن که ببینن چی شده. بهش گفتم این اولین باریه که میام اینجا و اینقدر معطل شدم. دفعات قبل خیلی به موقع سفارش من رو میاوردن. اول اینکه ده دقیقه برای گرفتن سفارشم طول دادن و حالا هم که نیم ساعته منتظر یه ظرف پنه نشستم. اگر خودم تنها بودم زیاد مهم نبود اما الان مشکل بچه امه که خیلی گرسنه شه. اونم معذرت خواهی کرد و گفت همین الان میرم موضوع رو پیگیری میکنم. دو ثانیه نشد که خود دختره اومد. اینقدر معذرت خواهی کرد که نگو. گفت تقصیر منه که دیر سفارش شما رو به آشپزخونه دادم ( فهمیدم که یادش رفته بوده اصلا سفارش ما رو بده) خلاصه گفت اگر اجازه بدین یه ظرف سوپ یا سالاد یا سیب زمینی سرخ کرده (رایگان) براتون بیارم تا غذا حاضر بشه. گفتم برای دخترم سیب زمینی سرخ کرده بیارین لطفا. هیچی دیگه آورد و مشغول شدیم و بعدم خود منجر غذامون رو آورد و با کلی معذرت خواهی گفت که غذامون رو به خاطر اینکه اذیت شدیم نیم بها حساب میکنن!!!

امروزم به اتفاق همسرجان و پبلی رفتیم رستوران "نایب" و به شکم مبارک رسیدیم. بعدشم خانم سرور گرامی دستور بستنی وانیلی دادن که توی قیف باشه و فرفری باشه ( یعنی بستنی قیفی ماشینی) حالا اونجایی که همیشه میریم بسته است. یه دفعه همسر جان یادش افتاد که مک دانلدز هم از اون بستنیا داره. من وقتی آلمان بودم خریده بودم و کلی تعریف کرده بودم. خلاصه رفتم یه ساده قیفی برای دختری و دو تا لیوانی ( لیوانی به معنای واقعی کلمه... یعنی یه لیوان گنده) با کارامل سفارش دادم برای خودمون. واااااااااای فکر کنین بستنی وانیلی رو میریزه توی لیوان و بعد میبره زیر دستگاهی که ازش کارامل گرم میاد.ممممممممم کارامل مایع گرم رو بستنی سرد . اینقدر خوشمزه است که اصلا دلم نمیومد قورتش بدم : )

امروز صبح یک برف خوشگلی اومد و محوطه خونه مون رو سفید پوش کرد ... خیلی ناز بود. از همون برفایی که دوستش دارم. ریز و خشک ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com