تبليغاتX
شبشیدها - تست ... نامه
خاطره و روزنوشت
یه خرده سرم شلوغه و تند و تند سعی میکنم به کارام برسم... دیروز پبل رو بردیم برای تست الرژی که از ایران باهاش درگیر بود. اینجا باید اول یه دکتر خانوادگی بیمار رو معاینه کنه و بعد معرفی میکنه به متخصص. از اون مطب یا کلینیک هم خودشون تماس میگیرن و میگن فلان روز ( که معمولا حدود یک ماه بعده) وقت شماست. چند روز قبلشم باز یه تماسی میگیرن و یادآوری میکنن. خلاصه که دیروز ۹:۳۰ صبح پبلی رو بردیم و اول خود دکتر شرح حال گرفت و ازمون پرسید که خودمون فکر میکنیم بیشتر به چی حساسیت داشته باشه. بعدم رفتیم یه اتاق دیگه که روش تست انجام بشه. خانمی که مسئول انجام این کار بود گفت که توی بغلتون بگیرینش و آستینش رو تا بالای آرنج بزنین بالا. انگار آب یخ ریختن روی سرم. گفتم الان میخوان بچه رو سوراخ سوراخ کنن. پرسیدم چند تا تسته؟ گفت ۲۱ !!! دیگه قلبم اومد توی دهنم. گفتم لازمه اینهمه سوزن بزنین. برگشت یه نگاه مهربونی کرد و گفت: نه ... سوزن نمیزنم که... بعدم اومد و دست پبل رو با پنبه و الکل پاک کرد و یه سینی که توش یه عالمه شیشه کوچولو و قطره چکون بود آورد. شروع کرد با خودکار روی دست پبل هفت تا علامت گذاشت و بعد قطره های مختلف رو دونه دونه روی اونا چکوند و ردیف بعد با یه فاصله ای کنارش و بعدم تکرار برای بار سوم. بعدم با یه وسیله ای مثل سوزن فقط مثل خاروندن با ناخن روی قطره ها یکی یکی کشید. گفت یک ربع نگه داره و تکون نخوره . اگر احساس خارش کرد نذارین بخارونه و به من خبر بدین. بعد هی اومد و چک کرد و پرسید که مشکلی نیست و پبل هم گفت : نه ... خوبم... خلاصه بعد از یک ربع اومد و قطره ها رو پاک کرد و یه لیست هم آورد و شروع کرد به چک کردن و تیک زدن لیسته. از گوشت و ذرت و  بادوم زمینی بگیر تا ادویه و اینا. بعد رفتیم پیش دکتره و گفت خدا رو شکر به مواد غذایی عکس العملی نشون نداده و همون آنتی بیوتیکها رو باید محدود کنیم به سه مورد که کمتر حساسیت ایجاد کنه براش. بعدم اون سه تا رو نوشت و داد بهمون... کلی هم از پبل به خاطر اینکه دختر شجاع و آرومی بوده تشکر کرد : ) ...

هر روز که میرم سر کار برای پبلی یه نامه مینویسم و یه بوس هم کنارش میکنم ( معمولا سعی میکنم رژ لبم رو پر رنگتر بزنم که نصفیش مالیده بشه به نامه پبل خانم) و میذارم روی بالشش. شبا که میخواد بخوابه، همسر جان نامه هاش رو براش میخونه و اونم جای بوس من رو یه بوس میکنه و بهم شب بخیر میگه. یه روز یادم رفت براش نامه رو بذارم. وقتی زنگ زدم ازم پرسید که برای شب نامه داره یا نه. گفتم عزیزم ببخش که یادم رفته. اینقدر طفلکم ناراحت و شد و گفت: آخه مگه نمیدونی من چقدر دلم برات تنگ میشه؟ مگه نمیدونی من چقدر دوستت دارم. خوب آخه پس چرا امشب نامه ندارم !!! اینقدر دلم براش سوخت... بله همینجور که متوجه شدید هنوز بنده در همون شیفت با یک کم تغییر مشغول میباشم. به رییس عزیز هم که عرض میکنم پس چی شد این تغییرات، میفرمایند باید از اون طرف برنامه بیاد و منتظر اوناییم. همین دیگه... ممنون از دوستای خوبم که سراغم رو میگیرن و با ایمیل و کامنتای پر از محبتشون خوشحالم میکنن. ببخشید اگر کمتر کامنت میذارم اما مطمئن باشین همه وبلاگای دوستان رو دونه دونه میخونم... آقای همکار لطفا مسایل مربوط به شرکت که اینجا بازگو میکنم پیش خودتون بمونه : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com