|
خاطره و روزنوشت
|
دو روز برامون کلاس آموزش یکی از نرم افزارایی که ابزار کارمونه و باهاش هر دقیقه سر و کار داریم رو توی هتل نزدیک شرکت گذاشته بودن ( دیروز و پریروز) . برای شام به صورت معمول نیم ساعت وقت داریم اما این دو روزه که آموزش داشتیم یکساعت بود. منم از صبح برنامه ریزی کردم و رفتم کیک و شمع همسر جان و کادویی که پبل میخواست بده رو خریدم و گذاشتم توی صندوق عقب ماشین. بعدم فهمیدم که یک ساعت قبل از شام هم باید با اون نرم افزار خودمون کار کنیم و اگر اشکالی داشتیم بپرسیم و فهمیدم که یعنی آزاد باش!!! خلاصه رفتم به استاد گفتم که اجازه میدین من یکساعت زودتر برم و بعد از شام بیام؟ گفت اشکالی نداره . منم پریدم توی ماشین و دِ گاز بده. حالا ساعت ۷ شبه و اتوبان ۴۰۱ هم کیپ. اما خدا رو شکر بعد از خروجی یانگ خلوت شد و دیگه ۷:۳۰ رسیدم خونه. توی پارکینگ شمعها رو چیدم روی کیک و کادو رو گرفتم دستم و کبریت رو هم که از خونه برداشته بودم توی جیبم آماده گذاشتم و رفتم دم در خونه یه جایی توی راهرو پیدا کردم که زیر این دستگاههای اعلام و اطفا حریق نباشه و شمعها رو روشن کردم و در زدم. همسر جان هی میگفت کیه و من جواب نمیدادم. دستم رو هم گذاشته بودم روی چشمی در. اما بعد که دیدم داره صداش عصبانی میشه ترسیدم بره زنگ بزنه ۹۱۱ و پلیس بریزه دم خونه. این شد که دستم رو برداشتم و همسر جان در رو باز کرد. شُک شده بودن. دیگه براش آهنگ تولدت مبارک رو خوندم و کادوی پبلی رو هم دادم بهش که به باباش تقدیم کنه. خودمم براش یک فروند عینک طبی عالی که همسر جان زحمت شکستن فروند قبلی رو کشیده بود خریدم . آقا جان آی عینک اینجا گرونه آی گرونه. یعنی یه فریم و شیشه اش و فتوکرومیکش N دلار شد!!! دیگه نشستیم و مراسم کیک بُرون و کادو بینون اجرا کردیم. بعدم چند تا عکس گرفتیم و چون طبق بدعت این دو سه ساله پدر و فرزند در این روز به خصوص سرماخورده اند، پبلی مست و گیج خواب بود و توی بغلم گرفتمش و براش چند تا شعر خوندم و خوابش برد. بعدم خوابوندمش و دوباره سر ماشین و رو کج کردم و برگشتم شرکت: ) خلاصه که دیشب شبی بود برای خودش ...