تبليغاتX
شبشیدها - تولدی : )
خاطره و روزنوشت
یازده سال پیش وقتی ۱۹ بهمن نزدیک میشد، رفتم و با هزار جینگولک بازی یه ادوکلن خوشبوی عالی که همیشه دوستش داشتم رو با پس اندازام ( اون موقع دانشجو بودم) خریدم. یادمه قشنگ که در جواب بابام که پرسیدن این ادوکلن رو برای کی میخوای گفتم برای بابای ساناز!!! اون میخواد به باباش کادو بده و به من گفته براش بخرم که غافلگیرشون کنه. اما خوب میدونم که باور نکردن. حالا که به اون روز فکر میکنم، یاد اون بو، اون پارک ( اسمش رو گذاشته بودیم پارک خودمون، چون بیشتر اونجا میرفتیم و به دانشگاه هر دوتامون نزدیک بود)، اون هوا، اون دو تا جوون پر شور و بی خیال، اون دو تایی که همه فکر و ذکرشون توی چند تا چیز خلاصه میشد، اونایی که سرخوش بودن و توی یه عالم دیگه سیر میکردن، اونایی که یه عالمه نقشه میکشیدن میوفتم. چقدر اون بو رو دوست دارم. هنوزم که هنوزه تا اون بو بهم میخوره دلم هلپی میریزه و صورتم گُر میگیره و لبخند میاد روی لبام. یاد صورتت میوفتم که با دیدن کادوت چقدر خوشحال شدی و همونجا درش آوردی و تستش کردی. یادته برام روی یه دستمال کاغذی زدی و گفتی با خودت ببر که همیشه پیشت باشم؟ هر وقت بوش کردی بدون که بغلت نشستم؟ ... همسر گلم، تولدت مبارک. بدون که هنوزم اون بو بهم میگه که کنارمی. نه تنها اون بو، که عطر وجودت برام پشت گرمیه ... از خدا برات سلامتی، موفقیت و شادی میخوام ...تولدت مبارک

دو روز برامون کلاس آموزش یکی از نرم افزارایی که ابزار کارمونه و باهاش هر دقیقه سر و کار داریم رو توی هتل نزدیک شرکت گذاشته بودن ( دیروز و پریروز) . برای شام به صورت معمول نیم ساعت وقت داریم اما این دو روزه که آموزش داشتیم یکساعت بود. منم از صبح برنامه ریزی کردم و رفتم کیک و شمع همسر جان و کادویی که پبل میخواست بده رو خریدم و گذاشتم توی صندوق عقب ماشین. بعدم فهمیدم که یک ساعت قبل از شام هم باید با اون نرم افزار خودمون کار کنیم و اگر اشکالی داشتیم بپرسیم و فهمیدم که یعنی آزاد باش!!! خلاصه رفتم به استاد گفتم که اجازه میدین من یکساعت زودتر برم و بعد از شام بیام؟ گفت اشکالی نداره . منم پریدم توی ماشین و دِ گاز بده. حالا ساعت ۷ شبه و اتوبان ۴۰۱ هم کیپ. اما خدا رو شکر بعد از خروجی یانگ خلوت شد و دیگه ۷:۳۰ رسیدم خونه. توی پارکینگ شمعها رو چیدم روی کیک و کادو رو گرفتم دستم و کبریت رو هم که از خونه برداشته بودم توی جیبم آماده گذاشتم و رفتم دم در خونه یه جایی توی راهرو پیدا کردم که زیر این دستگاههای اعلام و اطفا حریق نباشه و شمعها رو روشن کردم و در زدم. همسر جان هی میگفت کیه و من جواب نمیدادم. دستم رو هم گذاشته بودم روی چشمی در. اما بعد که دیدم داره صداش عصبانی میشه ترسیدم بره زنگ بزنه ۹۱۱ و پلیس بریزه دم خونه. این شد که دستم رو برداشتم و همسر جان در رو باز کرد. شُک شده بودن. دیگه براش آهنگ تولدت مبارک رو خوندم و کادوی پبلی رو هم دادم بهش که به باباش تقدیم کنه. خودمم براش یک فروند عینک طبی عالی که همسر جان زحمت شکستن فروند قبلی رو کشیده بود خریدم . آقا جان آی عینک اینجا گرونه آی گرونه. یعنی یه فریم و شیشه اش و فتوکرومیکش N دلار شد!!! دیگه نشستیم و مراسم کیک بُرون و کادو بینون اجرا کردیم. بعدم چند تا عکس گرفتیم و چون طبق بدعت این دو سه ساله پدر و فرزند در این روز به خصوص سرماخورده اند، پبلی مست و گیج خواب بود و توی بغلم گرفتمش و براش چند تا شعر خوندم و خوابش برد. بعدم خوابوندمش و دوباره سر ماشین و رو کج کردم و برگشتم شرکت: ) خلاصه که دیشب شبی بود برای خودش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com