|
خاطره و روزنوشت
|
-- دومی: چقدر گفتم این همه تحمل کردی یک کم دیگه هم روش.این دو تا دختر رو به سر و سامون برسون بعدا طلاق بگیر.
-- اولی : آخه بابا چرا زور میگین . من اون مرتیکه رو ۲۳ سال تحمل کردم دیگه نمی تونم. شما که دیگه میدونین.آخه منم آدمم.چقدر هی بگم به خاطر این به خاطر اون.به کی به کی قسم که دیگه جون به لبم کرده بود. پول که اصلا و ابدا . مهر و محبت که حرفش رو نزن. صد دفه بهش گفتم بابا آخه اینا دختر بچن یه کم به اینا محبت کن.تو که هر روز خدا صبح میری شب میای.یا بعضی شبا که اصلا نمیآیی و ماموریتی اینا از بابایی تو چی فهمیدن آخه.محبتتم اینه که بیایی و یه کیسه میوه یا هر خوراکی دیگه ای بگیری و بذاری تو آشپزخونه.بعدشم زود غذات رو بخوری و تلپ بیوفتی یه گوشه و یه چایی و بعدشم خر و پف.میدونی چی جوابمو داد؟
--دومی: نه... چی؟
-- اولی : گفت کاه و یونجه تون زیاد شده جفتک میندازین.
--دومی: وااااااااا مرتیکه.میخواستی بگی الاغ خودتی و هفت جد و آبادت ....
-- اولی : برو بابا دلت خوشه.این چیزا مگه حالیشه.بهش گفتم چرا مزخرف میگی... اینا دخترن ... فردا یکی یه ذره بهشون محبت کنه میذارن باهاش میرنا... گفت غلط کردن.برن تو توالت براشون گذاشتم که باهاش برن !!!
--دومی: اه اه . عجب آدم گندیه. تو چه جوری این همه وقت باهاش زندگی کردی؟
-- اولی : دیدی... تازه این یه ذره از کاراش و اعصاب خورد کردناشه. من نمیگم که همش تفصیر اونه ها نه... اما خیلی کوتاهی کرد به خدا ... خیلی عذابم داد .... ( شروع میکنه به گریه ) ... این همه از دست اون کشیدم حالا هم که بچه هاش پدرم رو درآوردن ... چون میدونستم چه گند اخلاقه بچه ها رو خودم گرفتم که یه وقت از دست اون یه بلایی سر خودشون نیارن... اما دارن میکشنم... ( گریش به هق هق تبدیل میشه و دیگه چیزی نمی گه )
... کمی جلوتر از خانم اولی که گویا خواهرشه و اون یکی همراهش که ظاهرا دختر خانم اولی هست خداحافظی میکنه و پیاده میشه... همچین که در تاکسی بسته میشه روشو میکنه به دخترش و میگه : حقشه... آدم بالاخره یه روزی باید جواب پس بده دیگه ... این همه مادر بدبخت منو اذیت کرد... حالا باید از بچه هاش بکشه ......
دیگه حرفاش رو نمیشنیدم. آخه تو این فکر بودم که هر چقدر یه آدم بد باشه و تو جوونیش بدی کنه حقشه که خواهرش اینطور براش آرزو کنه و بگه حقشه؟ محبتهامون کجا رفته من نمیدونم.چرا اینقدر سنگدل شدیم که به جای حداقل همدردی و نه کمک آنچنانی این طور دلمون از بدبختی و ناراحتی کسی خنک بشه چه برسه به خواهر !!! پیاده که شدم حتی بر نگشتم صورت خانمه رو نگاه کنم... با اینکه دلم میخواست بدونم یه خواهر با دل سنگی چه شکلیه...