تبليغاتX
شبشیدها - چرخه
خاطره و روزنوشت
خوب به سلامتی چرخه مریضی توی خونه ما هم به کارش به نحو احسن رسید و بنده هم افتادم توی دور. جمعه اینقدر حالم بد بود و فین فین به راه و صدا از ته چاه که زنگ زدم به خط مخصوص شرکت که برای نرفتن سر کار یا دیر رسیدن و اینجور چیزاست و پیغام گذاشتم که فلانی هستم و مدیرم آقای فلانی و داخلیم هم اینه و اون کد مخصوص هم اینه و بنده مریض میباشم و تشریف نمیارم. ولی بد بخت اونی که پیغام منو گوش میده. یک صدای گوشنوازی داشتم که نگو و نشنو : ) هر یک کلمه هم انگار ته گلوم مورچه راه میرفت و میخارید و سرفه پشت سرفه. اینه که از دو دقیقه پیغامم یک دقیقه و پنجاه و نه ثانیه اش سرفه بود : ) ... حالا خدا رو شکر پدر و دختر بهترترن و بنده بهتر... پبل تازگیا یه چیزایی میگه که دلم میخواد قورتش بدم. اومده دم تخت ما وایساده و میگه اجازه دارم بیام توی بغل شما؟ گفتم بله عزیزم بپر بیا تو بغلم. بعد سرش رو میذاره توی بغلم و بو میکشه. هی تند و تند بو میکشه و بوسم میکنه. میگم چی شده دخترم؟ میگه واااای مامان خوبم، شما چه بوی خوبی میدی، هیچکسی بوی شما رو نمیده، شما خوشبوترین مامان دنیایی!!!! اینقدر چلوندمش و بوسش کردم که بچه ام گفت خفه شدم مامان. چند شب پیش هم از همسر جان اجازه گرفته بوده روی تخت ما و بالش من بخوابه تا کتابش تموم بشه و بعد بره توی تخت خودش. بعد همسر جان دیده داره بالش منو بو میکنه و ناز میکنه. ازش پرسیده بوی مامان رو میده دخترم؟ گفته بله بیا بو کن ببین بوی مامان خوبم رو میده! ...راستی یه مدل جدید محبت کردن خانم خانما اینه که وقتی ما خیلی هیجان زده از یک کارش هستیم و داریم هی تشویقش میکنیم و میدونه که دیگه موقع قربون صدقه رفتنه میگه: مامان ایشالله دردم به جون شما باشه، ایشالله قربونم بری : ) ( دقیقا همون چیزایی که بهش میگم رو از اون طرفی تحویلم میده) ... دیگه خودش میدونه چه ساعتی باید بره بخوابه، به جز موارد استثنایی که به آه و فغان و گریه و زاری میکشه مرحله به تختخواب رفتن، بقیه اش به خوبی و خوشی و با شعر" کفش، (ببخشید اما چون میخوام دقیقا اینجا حرفاش رو بنویسم مجبورم اینم بگم) جیش، مسواک، لالا"  حالا رابطه کفش با بقیه موارد چیه رو خودشم نمیدونه. ما براش میخوندیم " لباس" و بقیه موارد که منظورمون این بود که لباس خوابش رو بپوشه . احتمالا خواسته یه نوآوری کنه : )  خلاصه که بعد از انجام موارد اون شعر میره توی جاش و اگر در طول هفته باشه همسر جان براش کتاب میخونه یا قصه میگه و میخوابه و اگر روزای تعطیل باشه که خودم همون کارا رو انجام میدم... ما تمام نوارهای قصه بچگیهامون رو نگه داشتیم. چند روز پیش یکی از دوستامون داشت از ایران برمیگشت و چون از اینجا بهمون گفته بودن که اگر چیزی بخوایم میتونن از ایران برامون بیارن، از برادر همسرجان خواهش کردیم چند تا از نوارایی رو که قصه هاش رو برای پبلی تعریف کرده بودیم و خیلی مشتاق بود که گوش کنه زحمت بکشن از توی وسایلمون که ایران منزل پدر همسرجانه پیدا کنن و با چند تا دونه سی دی کارتون بدن که برامون بیاره. نمیدونین چه ذوقی میکنه. من خودمم شدم یه دختر ۵-۶ ساله و روی کاناپه خونه مامانم اینام و دارم کنار اون ضبط صوت بزرگمون به قصه حسن و خانم حنا گوش میدم و تمام شعرا و دونه دونه لغات رو از بر باهاش تکرار میکنم. یه حس غریبی توی دلم وول میزنه وقتی این نوارا رو گوش میدم. چقدر خوشحالم که همه شون رو نگه داشتیم. چون فقط همون چند سال بود و قشنگ یادمه که برای برادرم که میخواستیم قصه های جدید بخریم دیگه نبود از این مدل نوارا و هر دو تامون همین سری قصه های ۴۸ داستان و قصه گو رو گوش میکردیم. یادش بخیر ... یه چیز دیگه هم بگم و برم. پبل تازگیا هر کارتون یا برنامه یا فیلمی رو که نگاه میکنه به فاصله چند صدم ثانیه تکرار میکنه حرفاشون رو و از یه جاییش به بعد که هیجان زده میشه قشنگ عین یک هنرپیشه، تمام کاراشون رو اجرا میکنه. یعنی اگر شو باشه باهاش میخونه و میرقصه. اگر " فور سکوِر" ( یه برنامه مخصوص بچه ها) باشه که عین همونا میخونه و ورزش میکنه و میرقصه. اگر کارتون یا فیلم باشه هم عین همون حرکات رو انجام میده و حرفاشونم تکرار میکنه. انگار که یه کارگردان ایستاده و داره بهش میگه چکار کن. دلم میخواد از همین حالا اگر به هنرپیشگی علاقه داره بذارمش کلاسی چیزی. چون علاقه اش به موسیقی و نقاشی رو خیلی خوب میدونم. رقص هم که حسابی عشوه و اینا رو بلده. این یکی رو هم باید درباره اش خوب دقت کنیم و فکر کنیم که ببینیم باید چکار کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com