امسال شد هفت سال... میدونی امروز صبح که داشتم پبل رو آماده میکردم تا ببرمش مهد یه دفعه چه حسی اومد سراغم؟ اینکه یعنی این موجود معصوم و نازنینی که جلوم ایستاده بچه من و تو هستش؟ یعنی باور کنم که امروز هفت سال شده که دو تا قلبی که همیشه از صدای گرپ گرپ هم باخبرن، توی یه خونه و کنار هم دارن همنوایی میکنن؟ یه نگاهی به عکس عروسیمون که روی دیواره کردم. به پبل گفتم میدونی امروز سالگرد عروسی من و باباس؟ پرید بالا و گفت هورااااااا . بعد یهو ساکت شد و گفت: آخه منم میخوام عروس بشم. خندیدم و گفتم میشی مادر جون، میشی. من از شما تقریبا ۲۰ سال بزرگتر بودم که عروس شدم. شما هم بزرگتر بشی حتما عروس هم میشی. نگاهش کردم و تو دلم گفتم یعنی اون روز ما چه حالی هستیم؟ حتما همون حالی که مادر و پدرامون شب عروسی ما بودن... یادته چه تبی داشتی؟ یادته همش ۲ ساعت بیشتر نخوابیدی؟ یادمه وقتی با ضرب و زور آمپول و قرص حالت بهتر شده بود و آمدی دنبال من گفتی که مریضی یادت رفته ... اولین باری که از در اومدم تو و مامانم نگاهم کرد بهم گفت " چطوری گربه من " یعنی شکل گربه شده بودم؟... یاد اون ترافیک شب عید افتادم که از آرایشگاه تا باغ و بعدشم تا آتلیه و بعدم تا خونه توش گیر کردیم. یه راه یه ربعه ۲ ساعت طول کشید. تازه مردم چون میدیدن ماشین عروسیم بهمون راه میدادن که زودتر رد بشیم. چه احساس خوبی بود... یادته بعد از موزیک و بزن و بکوب و رفتن مهمونا یه عده خودمونیا موندن و آواز خوندیم و رقصیدیم ؟ من که دیگه کله ام مال خودم نبود. اینقدر موهامو محکم کشیده بود بالا و سنجاق زده بود که دیگه بی حس شده بود. یادته ساعت ۴ صبح مجید و فرهاد جون تا خونه اسکرتمون کردن؟ بوی خونه مون، بوی نوییش، بوی اون روزا پیچیده توی خیالم. یاد صورت مهربون و دستای گرم و صدای مطمئنت میوفتم، وقتی روبروم نشستی و گفتی، بهت قول میدم خوشبختت کنم و چه خوب به قولت عمل کردی. هفت سال کنارت، توی یک خونه، توی یک هوا نفس کشیدن برام خیلی لذتبخش بوده و هست. به اندازه همون یه دونه وجودت، دوستت دارم. هفتمین سالگرد ازدواجمون مبارک عزیزترین همسر، دوست، همراه، همراز، همنفس دنیا ...
اینم یکی از آهنگای خودمون برای یادآوری همه خاطره های قشنگمون ... (فقط برای اینکه اون خاطره خاص یادت بیاد بگم که ما بودیم و مجید و کامبیز)
نیوشا جونم بعد از مامان و بابام اولین نفری هستی که لطف کردی و بهم این روز رو تبریک گفتی. از محبت و مهربونیت بینهایت ممنونم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت توسط شبنم
|