|
خاطره و روزنوشت
|
۱- همش میترسیدم مامان و بابام بمیرن. باور نمیکنین اگر بگم تا نصفه شب خوابم نمیبرد و تا مرحله خاکسپاری هم توی ذهنم میرفتم و اینقدر بغض میکردم و گریه که گلو درد میگرفتم. بعدم میرفتم بغل تخت مامان و بابام و هی نگاهشون میکردم. وای به حال روزی که صورتشون جوری بود که نمیدیدم نفس کشیدنشون رو یا آروم نفس میکشیدن و من فکر میکردم نفس نمیکشن. اینقدر آروم دستم رو روی قفسه سینشون میذاشتم که بالا و پایین رفتنش رو حس کنم و دلم آروم بگیره. یکی دو بار مامانم بیدار شد و دید که کنار تختش نشستم و دارم تماشاش میکنم. بغلم کرد و نازم کرد. گفت مادر جون هر کسی یه روزی ممکنه بمیره. اما من بهت قول میدم که از خودم مواظبت کنم که حالا حالاها با هم باشیم. میدونم شاید قول الکی دادن به بچه ها درست نباشه اما آب روی آتیش بود. همون شد دیگه من با آرامش خوابیدم و دیگه این فکر از شبام و خوابام ( کابوسام) رفت که رفت...
۲-به طرز وحشتناکی از گربه ای که نزدیکم باشه و یا در حال دویدن به سمتم باشه میترسم. یعنی به حد مرگ. اونم به این دلیله که وقتی بچه بودم گربه داشتم که زایمان کرد. بعد رفت حیاط پشتی خونه لای گلدونایی که اون گوشه بود و منم رفتم بچه هاش رو ببینم. نمیدونم تند رفتم یا حالتم بدجوری بود که این فکر کرد میخوام سر بچه هاش بلا بیارم( یکی نیست بگه از خودت که بدتر نیستم بچه ات رو میخوری پر رو) . یه دفعه موهای تنش عین کله ادیسون سیخ شد و با غرش دوید طرفم. منم از توی راهروی بین حیاط پشتی و حیاط جلوی خونه در حال دویدن بودم که یهو از بین دو تا پاهام ( دامن هم پوشیده بودم دیگه تصور کنین ) رد شد. جیغای بنفشی بود که از حنجره طلایی بنده نثار گوشای نازنین اهل خونه میشد. پریدن توی حیاط و هی پرس و جو که چی شده آخه و منم بین جیغ و اشک و زاری تعریف کردم ماجرا رو. مامانم که از اول با نگهداری حیوون مشکل داشت فکر کنم ته دلش خنک شد : )
۳- از نمره کم گرفتن میترسیدم. فکر میکردم آبروم میره. همه میفهمن . انگار روی پیشونیم مینوشتن نمره ام رو. یکی دو بار که میخواستم توی راه برگشت عمدن حواسم نباشه که برم زیر ماشین تا از ننگ گرفتن نمره مثلا ۱۷ خلاص بشم : ) اما مثل همون مورد ۱ تا مرحله خاکسپاری خودم پیش رفتم و دلم برای اطرافیانم سوخت و نرفتم زیر ماشین : )
الان فکر میکنم میبینم مورد ۱ که ترس بیشتر بچه هاست و مورد ۲ هم دلیل موجهی داشته، اما مورد ۳ خیلی ننر بازی بود. اینقدر دنیام ساده بود که فکر میکردم با یه نمره کم دنیا تموم میشه و زمین میچسبه به آسمون و تمام امور مملکتی لنگ تفاوت بین نمره من تا عدد ۲۰ هستن ...
نمیدونم کسی دوست داره این بازی رو ادامه بده یا نه. اما اگر دوست دارین از طرف من دعوتین ...