تبليغاتX
شبشیدها - دخترکم ...
خاطره و روزنوشت
چشمام رو میبندم و باز میکنم ... یه نوزاد سفید با لبایی به سرخی انار و موهایی به رنگ اشعه های خورشید و پوستی به لطافت برگ گل توی بغلم میبینم ... با ولع شیر میخوره و گرمای نفسش روی پوست تنم نوازشم میکنه ... دستای کوچولو و نرمش توی دستامه و با سر انگشتای دست دیگه ام موهای ابریشمیش رو نوازش میکنم... توی چشمای معصومش نگاه میکنم و یه دنیا عشق نثارش میکنم ....

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... دخترک یکساله تپلی داره برای خودش تاتی تاتی میکنه ... وقتی از ذوق میخنده و دماغش رو مثل خرگوشا جمع میکنه سفیدی تنها دندونش به چشم میاد ... حرف میزنه ... قشنگ منظورش رو میفهمونه ... موهاش منگولی شده ... وقتی توی آغوشم شیر میخوره نگاهش قدرشناسه ... از گوشه چشماش همش نگاهم میکنه و ذره ذره صورتم رو کشف میکنه ... دستای قلمبه اش رو روی صورتم میکشه و نازم میکنه ... بوش میکنم ... نوازشش میکنم ... تمام انگشتای دستش رو دونه دونه میبوسم ... انگشتای پاهاش رو که عین آبنبات چوبی میمونن هم هزار بار میبوسم ... 

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... عسلک دو ساله ام مشغول بازیه ... امسال خودش گفته که میخواد کیکش شکل عروس باشه ... به بی بی سفارش دادم و یکی از باربیهاش رو بردم که توی کیک بذارن ... قد کشیده و دیگه حسابی میدوه و میجهه و بلبل زبونی میکنه ... موهای فر دار طلاییش دور اون صورت ملوسش چقدر قشنگه ... وقتی حرف میزنه و دستاش رو برای تعریف کردن از چیزی تکون میده و اداش رو درمیاره خوردنی تر از همیشه میشه ... با هر آهنگ قر داری برای خودش میرقصه ... شادی بی دغدغه ... شور و نشاط بی حد و ناب ...

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... دخترکم سه ساله شده ... چیزی رو تجربه میکنه که شاید برای پدر و مادرش هم تحملش سخته ... اما اون چرا اینهمه عقلش میرسه؟ ... چقدر قشنگ داره با همه چیز کنار میاد ... تازه ۱۵ روزه اومدیم ینگه دنیا و چقدر دلم میخواست امروز همه اونایی که دوستشون داره براش شعر تولدت مبارک رو میخوندن ... اما اون با چند نفر دوستایی که دعوت دارن و عروسک بزرگ "چاکی" که داره براش Happy BirthDay میخونه شاد شاده ... بازی میکنه و مثل اسکارلت میگه فردا راجع بهش فکر میکنم ... این چیزیه که من خوب تجربه اش کردم و دلم میخواد دخترکم هم بتونه همین برخورد رو با کشمکشهای زندگی داشته باشه ...

چشمام رو میبندم و باز میکنم ... یه عروسک به تمام معنا داره حاضر میشه که بره مهد ... که عصر اونجا براش تولد بگیریم و بعدشم فعلا خودمون سه نفری توی خونه ... نگاهش دقیق شده ... حرفاش پخته شدن ... حرکات و رفتارش جا افتاده تر شدن ... چقدر دلم میخواد حسابی بچگی کنه ... خوشحالم که کسی بهش نمیگه باید خانم باشی ... میدونم برای خانم شدن وقت زیاد داره اما برای بچگی نه ... موهای منگولی براقش مثل طلا روی شونه هاش ریخته ... لباسش رو که با دقت انتخاب کرده آماده میذاره روی تخت و ازم قول میگیره که یادم نره کفش و جوراب و تل سر ست لباس رو هم براش ببرم ... یه دنیا عشق و محبته ... یه دریا سادگی و پاکی ...

خدایا این همون چیزیه که همیشه توی رویاهام میدیدم ... همون دخترک مو فرفری با دماغ و دهن یه ذره ای و پوستی مثل برگ گل و قد بلند و خواستنی ... خدایا برای نِی نِی  وجودش ازت سپاسگزارم ... خدایا از اون نوک سر تا نوک پاش شکرگزاری داره ... خدایا دخترکم رو سالم، اهل، شاد و خوشبخت نگه دار ...

عروسکم ... دخترکم ... نازگلکم ... شیرین من ... عزیزترین نعمت خدا ... تولدت مبارک ...

پ.ن: عکس کنار صفحه هنرنمایی مامان پبل بعد از تولدش توی مهد و جلوی خونه است...

پ.ن۲: امروز پبلی کلی ترافیک تلفن تورنتو رو به خودش اختصاص داده بود. مامانی و بابایی، برادرم و همسر گلش و دختر خوردنیش، خاله ساناز، عمه جونم، خاله لیلا، دایی کوچیکه ام ، برادر همسر جان و همسر خوبش و ... دردونه عزیزم و فرحناز جونم هم از دو روز قبل لطف کردن و تماس گرفتن ... نیوشای نازنینم هم مثل همیشه اولین کامنت تبریک رو براش گذاشته بود ... از همگی شما دوستای خوبم برای کامنتای مهربونتون یه دنیا ممنونم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com