پبل خانم چند دقیقه بی سر و صدا رفته بود توی اتاق و مشغول بازی بود. همسر جان رفت و دید جلوی آینه وایستاده و داره به دست و صورتش یه چیزی میماله . یه خرده که دقت میکنه میبینه موهاش داره برق میزنه. منم رفتم دیدم ای داد بیداد. سرش غرق وازلینه . به تقلید از ما که به سرمون ژل میمالیم نصف ظرف وازلین رو خالی کرده!!! هیچی دیگه بردمش حموم سه دست موهاش رو شستم اما مگه پاک میشد. حالا دیروز هم که دوباره بردمش حموم چند بار موهاش رو شامپو زدم و الان دیگه یه کوچولو ازش باقی مونده. فسقلی یه کارایی میکنه ها... همسر جان بهمون گفت آخر هفته بریم یه جایی که یکی از کارام اونجاست و خیلی منطقه و محله قشنگیه. آخر هفته شد و طبق قرار راه افتادیم. یه مقدار که رفتیم پبل که هر لحظه منتظر بود برسیم به همسر جان گفت: بابا رسیدیم؟ اوشون هم جواب دادن که نه بابا جون تازه نصف راه رو اومدیم و باید بازم بریم تا برسیم. برگشت به باباش با یه سوزی گفت: بابا یعنی شما هر روز اینهمه راه میایی تا برسی سر کار؟ : ) ... امروز بنده بدون هیچ مناسبتی توسط همسرجان محترم، صاحب یکعدد موبایل آخرین سیستم رینگ اسپرت شدم . اینقدر خوشگله و دوستش دارم که نگو. قبلیه از دست پبلی افتاده بود و یه وری شده بود. ظاهرا یه پول قلمبه تو جیب همسر جان گیر کرده بود که پبل خانم درش آورد : ) ... آقا جان هوایی شده محشر . امروز رفتیم کنار دریاچه انتاریو. آخ که آرامش و هوا و فضا و گل و سنبل و بلبل و دریا و پرنده و سبزه و درختی بود که از وجودشون فیض میبردیم.پبل هم که به روش نوینی مغز اینجانبان رو کاملا جوید که بریم وسایل شن بازی منو از توی ماشین بیاریم تا بازی کنم. هر چی میگیم اینجا همش سنگه و ماسه و شن نداره به خرجش نمیره. آخه بچه ام دریا و دریاچه رو فقط با شن و ماسه قبول داره. همینطور که قدم میزدیم و پبلی هم رکاب میزد به یه پارک بازی رسیدیم که ماسه داشت. دیگه از شادی توی پوست خودمون نمیگنجیدیم که بالاخره نجات یافتیم. هیچی دیگه ایشون به ماسه بازیشون رسیدن و ما هم نشستیم به تماشا ...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت توسط شبنم
|