تبليغاتX
شبشیدها - مریضی
خاطره و روزنوشت
پریشب پبلی گفت دلم درد میکنه. اول فکر کردم گرسنه اس. بعد پرسیدم کجای دلته؟ دور نافش رو نشون داد. به خودش میپیچید و ناله میکرد ( در عرض چند دقیقه از حالت نرمال رسید به ناله های شدید) و من از ترس داشتم پس میوفتادم. اینقدر توی درد صبوره که میدونم تا جاییش درد نگیره یا واقعا چیزی اذیتش نکرده باشه، الکی گریه زاری راه نمیندازه. به جایی رسید که با همسر جان برداشتیمش و بردیمش اورژانس بیمارستان نزدیکمون. حالا ساعت چنده؟ ۹ شب. رسیدیم و من پبل رو بغل کردم و تا همسرجان ماشین رو پارک کنه دویدم جلوی پذیرش. یکی دو نفر توی صف بودن و منم قیافه ام دیدنی بود. فکر کنم اینقدر اضطراب توی چهره ام بود که آقای جلویی ترسیده بود. بهم گفت میخوای تو بری جلو؟ دیدم دست بچه اش شکسته و باد کرده، گفتم نه ممنون منتظر میمونم نوبتم بشه. خلاصه کارت بیمه پبل رو دادم و خانمه گفت چی شده و براش توضیح دادم. گفت منتظر بشینین تا صداتون کنیم. رفتیم در حالی که پبلی هر چند دقیقه از شدت درد یه بغض شدید میکنه و اشکش گوله گوله میاد و من دلم عین سیر و سرکه میجوشه،نشستیم به انتظار. حالا هی بشین بشین بشین. پبلی توی بغلم خوابش برد. صدامون کردن. ساعت چنده؟ ۱۰:۳۰. رفتیم تریاژ و شرح حالش رو دوباره با جزئیات پرسید. ضربان قلب و درجه حرارت بدن رو چک کرد و پرسید که به دارویی حساسیت نداره؟ گفتم چرا به آنتی بیوتیک. گفت کدوم نوع؟ گفتم پنی سیلین. روی یه دستبند نوشت پنی سیلین بستش به دست پبل. همین موقع یکی از همکاراش دوید و گفت یه مورد اضطراری پیش اومده. برگشتیم دیدیم یه خانمی به حالت نیمه دولا و با اشک و حال بد ایستاده منتظر. خانم پرستار بلند شد و یه صندلی برای من گذاشت اونطرف و گفت اگر اشکالی نداره اونجا منتظر بشین تا این مورد رسیدگی بشه. خانمه دچار حمله آسم شده بود و همینجوری اشک میریخت و میگفت نمیتونم نفس بکشم. کار اون انجام شد و دوباره ما نشستیم اونجا. بعد گفت برین این کنار تشکیل پرونده ( رجیستر کنین ) اونجا هم آدرس و تلفن و بقیه چیزا رو پرسیدن. یه چیز جالب برام این بود که پرسید دوست داری به سوال راجع به مذهب جواب بدی یا ازش رد بشیم؟ لابد برای کساییه که احتمالن بستری میشن و میخوان غذای مخصوص بخورن. خلاصه یه دستبند که روش اسم پبل و تاریخ مراجعه و شماره پرونده اش بود داد و بستیم به دست پبل. بعد گفت بفرمایید صداتون میکنیم. ای وای این بچه بی قراری میکرد و باز باید منتظر میموندیم. بردمش بیرون یه خرده هوا بخوره. برگشتیم و توی بغلم خوابش برد. هی از خواب میپرید و دوباره خوابش میبرد. اومدن اسممون رو صدا زدن و پرونده رو دادن دستمون و گفتن نوار زرد رو بگیرین و برین به سمت بخش اورژانس. ساعت چنده؟ ۱۲ شب. اونجا پرونده رو دادیم به پرستار بخش و گفت بفرمایید توی اتاق انتظار تا صداتون کنیم. پبلی هم خسته و مریض، هی نق میزد. توی مدتی که منتظر بودیم چیزای جالبی دیدم. اول اینکه یه دکتر مقیم اورژانس داشتن. بعد برای هر سری از مریضا یه دکتر متخصص میامد. مثلا کسی که پاش درد میکرد با اونی که فکر میکنم سنگ مثانه داشت و از درد فریاد میزد با اونی که دل درد داشت دکتری که ویزیتشون میکرد فرق داشت. دیگه اینکه هر مریضی که ویزیت میشد، همه کاراش باید تموم میشد تا برن سراغ مریض بعدی. یعنی تمام گزارشات نوشته میشد و پرونده کاغذی و کامپیوتری تکمیل میشد و بسته میشد، بعد مریض بعدی. دارو در آوردنشون هم خیلی جالب بود. با کد مخصوصی کشوی حاوی اون دارو باز میشد و شماره ثبت شده روی بسته دارو هم توی کامپیوتر وارد میشد و بعد در کشو رو میبستن. دیگه اینکه هر مریضی که مرخص میشد، ملافه و گانی که توی اون اتاق بود رو عوض میکردن و یه تمیزش رو پهن میکردن. دیگه اینکه در تمام نقاط اورژانس رو که ما دیدیم (حالا از جاهای دیگه خبر ندارم) از در ورودی تا پذیرش و راهروها و دم در دستشویی و اتاقا و همه و  همه به فاصله چند قدم یا به واسطه لزوم وجودش، مایع استریل کننده دست گذاشته بودن. خلاصه گفتن برین توی اتاق تا دکتر متخصص بیاد. ساعت چنده؟ ۱ نصف شب. دکتر آمد و معاینه کرد و توضیحات لازم رو داد و از توی گلوی پبل نمونه برداشت ( چون میگفت گلوم هم درد میکنه) و ظرف مخصوص داد و گفت برای آزمایش ادرار. گفتنیه که پایین پرونده برگه ای مخصوص بود که مشخصات پبل رو پرینت گرفته روی لیبل آماده گذاشته بودن که موقع لزوم روی ظرف آزمایش یا هر چیز دیگه ای چسبونده بشه.خلاصه ظرف مربوطه رو تحویل دادیم و پرسیدم که چقدر طول میکشه و جواب شنیدم که حدود یکساعت. پبل که بی قراری میکرد رو بردم توی ماشین و صندلی رو خوابوندم تا راحت بخوابه و همسرجان منتظر جواب آزمایش شد. بعد از یکساعت دیدم نسخه به دست داره میزنه به شیشه ماشین. گفته بودن توی ادرارش کمی عفونت دیده شده و با توجه به حساسیت پبلی، آنتی بیوتیک مخصوص داده بودن. رفتیم داروخانه و آنتی بیوتیک خریداری شد و برگشتیم خونه. توی نایلون دارو چهار برگه راهنما بود. از تاریخچه آنتی بیوتیک مربوطه گرفته تا موارد استفاده و احتمال بروز عوارض جانبی نوشته بود. اخرش هم تلفن داروخانه و دکترش که اگر مشکلی بود تماس بگیریم. ساعت ۳:۳۰ صبح بالاخره خونه بودیم و تونستیم بخوابیم. اینکه پروسه اورژانس اینجا خیلی طولانیه درش شکی نیست و ما هم به خاطر اینکه بچه همراهمون بود خیلی اذیت شدیم اما چند تا خوبی هم داره. اول اینکه هر کی بیخوابی به سرش زد یا یادش افتاد که یه دردی از قبل داشته پا نمیشه بره اونجا و وقت بقیه رو که واقعن مشکل اورژانسی دارن رو بگیره. دوم اینکه خیال آدم راحته که همه کارا انجام میشه و نه نگران مبلغی برای بستری شدن احتمالی مریضت داری و نه باید دنبال تشکیل پرونده و کارای مختلف و آزمایش و غیره از اینور به اونور بری و همه کارا رو خودشون انجام میدن. سوم اینکه مریض اورژانسی به معنی واقعی، اصلن معطل نمیشه و در ضمن این نکته هم قابل ذکره که مریض بدحال معمولا با آمبولانس و از در دیگه ای مستقیم به پشت اورژانس برده میشه و این مراحل منتظر نشستن رو نداره. خلاصه که شبی بود برای خودش. پبلی حالش کمی بهتره. هنوز دل درده سراغش میاد اما داره دارو مصرف میکنه. داروه اینقدر خوشبوه که من دلم میخواد خودم بخورمش: ) ... برای آخر هفته و هوای خوبش برنامه داشتیم که طبیعتن اجرا نشد، اما عوضش دخترکمون حالش رو به راهتر شده ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com