|
خاطره و روزنوشت
|
دوم اینکه امروز با جاری جان که صحبت میکردیم حرف سوتی دادن شد و من یاد موضوعی افتادم... توی شرکت سابقمون یه ساعتی از روز که سرمون خلوت تر بود با همکارا مینشستیم و چایی میخوردیم یا میرفتیم دور میز یکیمون جمع میشدیم و حرف میزدیم. خلاصه یه بار حرف شهرهای مختلف ایران شد و هر کی یه چیزی میگفت و به شوخی راجع به شهرهای مختلف نظر میدادیم. حرف یه جایی شد ( فرض کنید گل آباد) که من یهو انگار داغ دلم تازه شده. گفتم وای من اینقدر از گل آبادیا خاطره بدی دارم.یه همکار خوبی داشتم (آقای میم) که الانم اینجا همشهری هستیم و بعدها دوست خوبم هم شد. قیافه اش سرخ شد و سفید شد و رنگ و وارنگ شد و گفت : حالا همه شونم که بد نیستن ( نمیدونم چرا حتی یه لحظه به مخیله ام نرسید که شاید میم مال اون شهر باشه). گفتم من که همه شون رو نمیشناسم اما مامانم یه هد نرس داشتن که گل آبادی بود و فامیلیشم اتفاقا همون بود و اینقدر بد اخلاق و بد عنق بود که هر وقت میدیدمش انگار عزراییله ... این گذشت و وقتی برگشتیم پشت میزامون یکی از همکارا بهم تلفن ( داخلی) زد و گفت بابا این طفلکی گل آبادیه. چرا اینجوری میگی تو؟ منو میگین انگار یه تانکر آب یخ خالی کردن روی سرم. رفتم سراغ یکی دیگه ( آقای ع) که با میم خیلی جور بود و گفتم عین جان دستم به دامنت جریان از این قراره. دیدم اونم همچین چند رنگی عوض کرد و گفت : نه بابا ناراحت نباش میم اینجوری نیست که بهش بر بخوره. گفتم آخه تقصیر این خانم گل آبادیه که اینهمه گند دماغه . گفت همون که دو تا پسر داره به اسمای این و این؟ چشمام گرد شد. گفتم آره تو از کجا میشناسیش؟ گفت آخه منم گل آبادیم. اون خانم هم دختر عمه مامانمه ... واااااای هم از زور خنده داشتم پس میوفتادم و هم از زور ناراحتی لبو شده بودم... حالا این وسط اون داشت منو دلداری میداد که عیبی نداره اما چی چی رو عیبی نداره کلی خجالت کشیدم. تا من باشم دیگه زیادی جو زده نشم و راجع به کسی و چیزی دُر افشانی نکنم : )