تبليغاتX
شبشیدها - ...
خاطره و روزنوشت
تلویزیون برنامه ای درباره درست کردن حیاط و گلکاری و اینا نشون میداد و پبلی با دقت نگاه میکرد. بعدش دست همسر جان رو گرفته و در حالی که به طرف اتاق میکشونه میگه: بابا بیا بریم مثلن اینجا حیاطمونه. بیا بریم گل بکاشیم ( بکاریم) !!!

دکمه لباس عروسک سفید برفیش شکسته و باید برم یه دونه پیدا کنم و براش بدوزم. یکی دو بار بهم یادآوری کرد و گفتم که دکمه اش رو باید پیدا کنم. خلاصه دوباره رفته سراغش و میگه: مامان بالاخره اینو ندوزیدی ( ندوختی) ؟

رفته بودیم بیرون و بعد از نوشیدن مقدار زیادی آب و آبمیوه و خلاصه مایعات، یه دفعه گفت که باید بره دستشویی. همسر جان هم جلوی یه پیتزایی نگه داشت و بردش اونجا. حالا چه اصراری داره که من میخوام خونه برم دستشویی و ما تکرار میکنیم که تا خونه کلی راهه و نمیتونی تحمل کنی. وقتی برگشت توی ماشین با یه قیافه پیروزمندانه ای گفت: مامان خوشبختانه اصلن دستشوییم نریخت : )

بیشتر قسمتای برنامه شب شیشه ای که مهمونش بازیگرا بودن رو دیدم. از برنامه ای که از باران کوثری دعوت کرده بودن، بینهایت لذت بردم. به قدری این دختر شمرده، روون، قشنگ، پخته، منطقی و با آرامش صحبت میکنه که آدم شیفته طرز بیان و کلماتش میشه. بیشتر مهمونا اینقدر زود عصبانی میشن و جمله بندیاشون و لغاتی که به کار میبرن سبکه که آدم فکر نمیکنه اینا یه بازیگر حرفه ای هستن. دائم توی حرف مجری میپرن یا اینقدر با دست و صورت اشاره میکنن و حرف توی حرف میارن که جذابیت برنامه رو زایل میکنن. باران خانم کلی به دلم نشست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com