تبليغاتX
شبشیدها - غیبت موجه
خاطره و روزنوشت
هفته پیش یک سردرد عجیب غریبی که تا حالا توی عمرم نداشتم به سراغم اومد. از صبحش تحمل کردم تا عصر. دیگه عصر گریه ام گرفته بود. قرص مسکن هم خورده بودم و اصلن انگار نه انگار. یعنی اگر یکی دور و برم بود و بهم میگفت اگر کله ات رو بکوبی به دیوار خوب میشی، برای خلاصی از اون درد حتمن این کار رو میکردم ( خدا رو شکر کسی مثل خودم "دکتر بعد از این" نبود ) . رفتم و افتادم روی تخت و سعی کردم یه خرده به گردنم استراحت بدم شاید مال خستگی ماهیچه های گردن باشه ( یکی دو بار قبلن سابقه سر درد به خاطر ماهیچه های گردن رو داشتم . البته نه به این شدت) . دیدم نخیر. هر طرفی این کله بیچاره رو میذارم یه ور دیگه اش درد میگیره. پبلی هم هر چند دقیقه یکبار با یه حالت نگرانی میامد و نازم میکرد و میگفت: من آخه خیلی ناراحت و نگران شمام که سرت درد میکنه. بوست کنم خوب میشه؟ میگفتم که نگران نباشه و کمی استراحت و صد البته بوسه های ایشون زودی خوبم میکنه. بالاخره همسرجان که داشت چیزای مختلف رو میگفت که ممکنه از اونا باشه سر دردم گفت: شبنم از صبح چای یا قهوه خوردی؟ گفتم راستش نه. چای صبحم که یخ کرد و تا حالا هم نرسیدم یه قهوه بخورم. گفت پاشم برم برای این همسر معتادم یه قهوه بخرم بیارم که سر دردش خوب بشه. هیچی دیگه خدمت حضور انورتون عرض کنم که ۵-۴ دقیقه بعد از نوشیدن قهوه گمب و گمب سر و کله بنده برطرف شد!!! تا فرداش هم یه خرده منگ بودم اما خوب شد... صبحش پبلی اومد سراغم و زودی حالم رو پرسید و بعدش که مطمئن شد خوبم عین خودم گفت: خوب خدا رو شکر که دیگه خوب شدی. مال اینه که استراحت کردی و داروت رو خوردی : )

دو روز هم رفتیم اتاوا برای کارای پاسپورتیمون. یه شب هم توی هتل خوابیدیم که مثلن بریم شهر رو هم بگردیم که به جز منطقه دور رودخونه اش، به نظرمون جالب نبود. اما عوضش خود هتل یک استخر جانانه سر پوشیده داشت با سونا و جکوزی که حسابی خوش گذشت. اول اینکه اختصاصی بود. یعنی به جز خودمون سه نفر هیچ تنابنده ای نبود. حدود سه ساعت حسابی شنا کردیم و از آرامشش لذت بردیم. دوم اینکه از ساعت ۴:۳۰ بود تا ۱۱ شب که میشد بین این ساعتها برنامه رو تنظیم کرد و از اونجا استفاده کرد. خلاصه که کارمون توی سفارت هم خوب و زود ( همون روز) انجام شد و برگشتیم ...

و اما اینکه یه مدتی هست اینجانب به خاطر دردی که در قسمتی از بدنم داشتم به شدت نگران بودم. هر چی هم همسر جان بهم دلداری میداد و تشویقم میکرد برم دکتر، نمیدونم چرا اینقدر ترس برم داشته بود. عجیبه که همش به نقطه آخر که مردن بود فکر میکردم و با فکرام هم خودم رو آزار میدادم و هم همسر جان رو کلافه کرده بودم. هزار ماشالله اخلاقم هم شده بود عین هاپو کومار. یعنی به اوشون یه سور حسابی زده بودم. اصلن سابقه نداشت اینقدر زود روحیه ام رو از دست بدم. بالاخره رفتم دکتر و براش توضیح دادم که درد از کی شروع شده و کدوم قسمته. اونم ازم سوالات دیگه میکرد و منم جواب میدادم. بعدم معاینه کرد و بهش گفتم که محل اصلی درد کجاست. بعد از معاینه کامل گفت که جای نگرانی نیست و برای اطمینان بیشتر بعد از ده روز اگر درد ادامه داشت دوباره برم پیشش...از همه دوستای خوب و گلم که با کامنتاشون، ایمیلاشون، آف لاین مسجاشون و تلفنای مهربونشون از حالم خبر گرفتن یه دنیا ممنونم ...

بعد از یکسال و خرده ای دوباره عکس پبلی رو توی یکی از مجله های ایران چاپ کردن. پدر همسرجان خریده بودن و برامون عکس روی جلد رو اسکن کردن و فرستادن. کلی برای ما و خود پبل هیجان انگیز بود. آنا جون این بار هم درست متوجه شدی دوست خوبم ...

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com