|
خاطره و روزنوشت
|
دو روز هم رفتیم اتاوا برای کارای پاسپورتیمون. یه شب هم توی هتل خوابیدیم که مثلن بریم شهر رو هم بگردیم که به جز منطقه دور رودخونه اش، به نظرمون جالب نبود. اما عوضش خود هتل یک استخر جانانه سر پوشیده داشت با سونا و جکوزی که حسابی خوش گذشت. اول اینکه اختصاصی بود. یعنی به جز خودمون سه نفر هیچ تنابنده ای نبود. حدود سه ساعت حسابی شنا کردیم و از آرامشش لذت بردیم. دوم اینکه از ساعت ۴:۳۰ بود تا ۱۱ شب که میشد بین این ساعتها برنامه رو تنظیم کرد و از اونجا استفاده کرد. خلاصه که کارمون توی سفارت هم خوب و زود ( همون روز) انجام شد و برگشتیم ...
و اما اینکه یه مدتی هست اینجانب به خاطر دردی که در قسمتی از بدنم داشتم به شدت نگران بودم. هر چی هم همسر جان بهم دلداری میداد و تشویقم میکرد برم دکتر، نمیدونم چرا اینقدر ترس برم داشته بود. عجیبه که همش به نقطه آخر که مردن بود فکر میکردم و با فکرام هم خودم رو آزار میدادم و هم همسر جان رو کلافه کرده بودم. هزار ماشالله اخلاقم هم شده بود عین هاپو کومار. یعنی به اوشون یه سور حسابی زده بودم. اصلن سابقه نداشت اینقدر زود روحیه ام رو از دست بدم. بالاخره رفتم دکتر و براش توضیح دادم که درد از کی شروع شده و کدوم قسمته. اونم ازم سوالات دیگه میکرد و منم جواب میدادم. بعدم معاینه کرد و بهش گفتم که محل اصلی درد کجاست. بعد از معاینه کامل گفت که جای نگرانی نیست و برای اطمینان بیشتر بعد از ده روز اگر درد ادامه داشت دوباره برم پیشش...از همه دوستای خوب و گلم که با کامنتاشون، ایمیلاشون، آف لاین مسجاشون و تلفنای مهربونشون از حالم خبر گرفتن یه دنیا ممنونم ...
بعد از یکسال و خرده ای دوباره عکس پبلی رو توی یکی از مجله های ایران چاپ کردن. پدر همسرجان خریده بودن و برامون عکس روی جلد رو اسکن کردن و فرستادن. کلی برای ما و خود پبل هیجان انگیز بود. آنا جون این بار هم درست متوجه شدی دوست خوبم ...