واقعن به جرات میتونم بگم که از دیدن فیلمای جدید ایرانی دچار یاس و نا امیدی برای سینمای ایران شدم. یعنی چی آخه؟ یعنی چی فکر میکنن که همچین چیزای شرتی پرتی و آبکی ای میسازن؟ یعنی پیش خودشون فکر کردن برای یه عده بچه مهد کودکی ( شایدم کم سن و سال تر) دارن فیلم میسازن؟ ای خدا ... اسم بازیگرا رو که میبینی میگی شاید این یکی یه چیزی ازش در بیاد اما دریغ از یه صحنه جالب که حتی بشه راجع بهش فکر کرد. ابدن نمیفهمم توی مغز نویسنده و کارگردان و اونایی که قبول کردن این نقشها رو بازی کنن چی میگذشته، اما باور نمیکنم در حالت عادی همچین کارایی کرده باشن. این دیشبی که دیدم دیگه آس رو کرده بودا. یه آقای وکیلی که دیگه کاری نمونده که نکرده باشه و مثلن قالتاقه ( دیکته اش همینه؟ )، وارد یه جریانی میشه که اگر با (با عرض شرمندگی) بُز همچین بازی ای میشد میفهمید چه برسه به یه وکیل کهنه کار. بعدم دختره برای اینکه از وکیله اخاذی کنه بهش میگه من از تو باردارم و وکیله هم که انگار تازه از عهد دقیانوس به زمان حال سفر کرده و اصلن نمیدونه آزمایشی هست و پزشک قانونی و راه و چاهی بهش میگه چیکار کنم که ولم کنی؟ اونم میگه بردار بنویس که اون حلقه دوازده میلیون تومانی که به من هدیه دادی رو به خودم بخشیدی و خواستگاری و نامزدی هم منتفیه. اینا همه اش درحالیه که عمو جان دختر خانم یه کاره گردن کلفت نیروی انتظ امیه و به طرز غیر عادی از سیر تا پیاز این آقای وکیل رو کشیدن بیرون و میدونن و آخرش معلوم میشه همه اش کلک بوده و عموجانی در کار نیست اما نمیفهمیم پس این اطلاعات رو اینا از کجا میاوردن. یا مثلن مستخدم آقای وکیل چطور یهو از فیلم غیبش زد؟ ... آقای وکیل کیه؟ آقای خسرو شکیبایی ... یعنی دیگه صد سال سیاه هم به اسم هنرپیشه ها اعتماد نمیکنم که وقتمو بذارم و فیلم دوزاری نگاه کنم... حیف اونهمه فیلمای سنگین و قشنگ که تا چند روز فکر آدمو به خودش مشغول کنه و وقتی تموم میشه حس کنی که اون دو ساعت رو با اونا زندگی کردی...
اینقدر پبلی حرکاتش و حرفاش بزرگ شده که باورم نمیشه. گاهی نسبت به بعضی چیزا عکس العملایی نشون میده یا فکر میکنه و جواب میده که دلم ضعف میره. عاقل شده بچه ام... دیروزیاد گرفت اسمش رو به فارسی هم بنویسه. هم خودش کلی ذوق کرد و هم گلوی بنده زخم شد از بس جیغ کشیدم : ) ... تازگیا دلتنگی مامانم اینا رو میکنه. توی خیابون یه دفعه برگشت گفت: ای وای مامان نگاه کن اونجا مامانا داره راه میره. برگشتم به سمت خیابون و گفتم کو؟ با انگشت پیاده رو رو نشون داد و گفت : اوناهاش ببین مامانای منه ها ... یا همش ازم میپرسه که الان اینجا صبحه خونه مامانا اینا شبه؟ خونه دایی اینا عصره؟ طفلکم از دار دنیا یه عمو داره و یه دایی که هیچکدوم پیشش نیستن. مامان بزرگ و بابابزرگاش هم که ایرانن ... همه اش خدا خدا میکنم یه طوری جور بشه و ببینیم همدیگه رو...
+
نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت توسط شبنم
|