|
خاطره و روزنوشت
|
تو میگی فرقی نداره، من که چیزی نمیبازم
میگه چرا میگه بسوزم؟ ... براش قصه اش رو میگی ... صدام میکنی ... بر میگردم و نگاهت میکنم ... توی چشمام نگاهتو قفل میکنی ... میگی " من قربون اون رنگ چشات " ... دلم گُر میگیره ... نگاهمو میدزدم ... دوباره نگاهت میکنم ... میگی وای اون چشمات ... دوباره توی دلم غوغا میشه ... خودت میدونی چجوری دلمو ناز میکنی نه؟ ... میدونی اینجوری که لوسم میکنی، دلم بازم نرم میشه... مثل پرند ... گرم میشه... مثل تابستون .... مثل حالا ...