یه خرده بی حوصله ام ... کلی اتفاقات جور واجور افتاده که هم خوب بوده و هم نه ... دلم میخواد بیام ازشون بنویسم اما کلمات درست ردیف نمیشن توی سرم ... هنوز این ویروس سمج باهام دالی موشه بازی میکنه. هی یه روز میره و یه روز قلقلکم میده ... دقیقن توی مقطعی هستیم که چند تا تصمیم مهم ردیف شده جلوی رومون و گیج و ویجمون کرده... داریم دونه دونه و به ترتیب قد میچینیمشون که ببینیم چی میشه... از سپتامبر پبلی باید بره مدرسه و با توجه به اینکه از این مهد باید بره یه خرده نگران مسایل عاطفیشم ... توی این مدت ماشین همسر جان خودشو لوس کرد و دستمونو گذاشت توی پوست گردو و حالا مجبوریم با یه ماشین به کارامون برسیم. برای همین کلی از کارا عقب میمونه و خیلی جاها رو ترجیح میدم نرم ... آخر هفته رفته بودیم دریا و عجب هوای محشری بود ... چند درجه تیره شدیم ... از صبح رفتیم و به همسر جان گفتم ساعت ۳ دیگه برگردیم. گفت بذار پبل بازیش رو بکنه و هر وقت اون خسته شد بریم. دیگه حدودای ۴ و خرده ای خودش بچه ام اومد گفت مامان جمع کنیم بریم دیگه من خسته شدم : ) توی ماشین هم بعد از یک دقیقه نق نق متصل یهو خوابش برد... ببخشید کلی قاطی پاطی نوشتم ... مال اینه که فکرم چند جا داره کار میکنه ... به زودی به امید خدا با خبرای خوب برمیگردم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت توسط شبنم
|