|
خاطره و روزنوشت
|
شاید توی سی و یکسال سنم، این اولین اسباب کشی عمرم بود. اولین بار که رفتیم خونه خودمون و وسایل همه نو بود و تازه یه عالمه دوست و فامیل برای چیدنشون اومدن. دومین بار هم باردار بودم و همسرجان همه اسباب و اثاث رو جمع کرد و بسته بندی کرد و آورد خونه جدید که توی آپارتمان مامان اینا بود. دفعه سوم هم که اومدیم اینجا و در حقیقت نفری دو تا چمدون داشتیم و چیزی به اون مفهوم نبود. قبل از ازدواج هم دو بار جا به جا شدیم که در هر دو مورد من صبح رفتم مدرسه و عصر رفتم خونه جدید و هیچی از جزئیات کار نفهمیدم... حالا میفهمم که اونایی که برای جابه جایی غر میزنن واقعن حق دارن ...
جوری برنامه ریزی کردیم که از فردای ورودمون به این خونه تلفن و اینترنت و تلویزیون وصل بشه. شرکت مربوطه هم کارمندش رو فرستاد و همه کارا انجام شد. اینترنت نازنینمون هم یه یک ربعی وصل شد و منم سرخوش از اینکه همه چیز سر جاشه. از فرداش دیدم اصلن وصل نمیشه. همه دل و روده کامپیوتر رو زیر و رو کردم و مودم و خلاصه هر چی به ما مربوط میشد رو چک کردم و دیدم نخیر به هیچ صراطی مستقیم نیست. زنگ زدم و گفتم من این کارا رو کردم و اینترنت وصل نشده. گفت پس دیگه باید یه نفر رو بفرستیم که کابل و اینا رو از بیرون چک کنه. یه سه روزی قرار میذاشتیم که بیان و هر روز یه جوری میشد که یا من نبودم یا اونا زودتر میومدن و آخر سر روز سوم آمد و از بیرو خونه کابل رو چک کرد و مشکل حل شد. حالا به قول همسر جان انگار از زندان آزاد شدم : )