تبليغاتX
شبشیدها - تولدت مبارک
خاطره و روزنوشت
نمی دونم چرا، اما هر سالی که برای تولدت زنگ میزنم، با اینکه میدونم یکسال بزرگتر شدی، برام هنوز همون امیررضای چهار پنج ساله ای که شاد و سر خوش توی حیاط میدوید و دوچرخه سواری میکرد. که مورچه ها رو با پسر خاله میگرفتین و مثلن بهشون یاد میدادین از روی یه نخ بپرن و بندبازی کنن. همون پسرک مو طلایی که همه وجود من بود و وقتی کوچکترین ناراحتی براش پیش میومد، دلم آروم نمیگرفت. همون برادری که همه رمز و رازات پیشم بود و همه کارایی که مامان اینا اجازه اش رو نمیدادن و میدونستم خطر آنچنانی برات نداره و دلت داره پر میکشه که انجامشون بدی رو میذاشتم که انجام بدی و پیامداش رو به جون میخریدم. یادته اون چهارشنبه سوری که یواشکی رفتی وسایل آتیش بازی آنچنانی خریدی و بهم گفتی میبرم بذارم توی انباری و توی پله ها از دستت افتاد و صدای مهیبش بند دلمو پاره کرد و جون از دست و پام رفت و با صدای بلند تند و تند میگفتی که خوبم نترس و من عین بید میلرزیدم که نکنه بلایی سرت اومده باشه؟ یادته اون روز که با دوچرخه از محدوده مجاز اونورتر رفتی و وسط خیابون زمین خوردی و پسر همسایه اومد دنبال من و گفت همچین اتفاقی افتاده و من بدون اینکه چیزی بگم دویدم دم در تا ببینم چی شده و مامان از رفتارم مشکوک شده بود و اومده بود دنبالم ؟ تو هیچ میدونی اگر نبودی من اینهمه خاطرات قشنگ نداشتم؟ باورت میشه هیچ خاطره خاصی تا قبل از با تو بودن توی ذهنم ندارم؟ یعنی هر چی از بچگی یادمه، بعد از به دنیا اومدن توئه. هیچ میدونی از فکر کردن بهت احساس شادی همه وجودم رو میگیره و چقدر بهت افتخار میکنم؟ امیررضا، برادر خوبم، عزیزترین برادر دنیا، ۲۶ سالگیت مبارک عزیزکم. همیشه همیشه بهترینها برات پیش بیاد و مثل همیشه پشت گرمی من بمونی...تولدت مبارک

کورال عزیز و آقا سینای گل از محبتتون یه دنیا ممنون. مرسی که به یاد ما بودین ...

پ.ن: ایده جونم خیلی خوشحالم که هستی عزیزم، اون دخترک خوشگلش من رو هم کشته آخه : )

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com