|
خاطره و روزنوشت
|
هانا شنبه ها مدرسه فارسی زبان میره و تا حالا (اَ، ب، پ،ت،ج و چ ) رو یاد گرفته و هر وقت بهش میگم یه کلمه بگو که مثلن اولش"اَ" باشه میگه " اَپِل " خنده ام میگیره و میگم، درست میگی عزیزم اما یه کلمه فارسی ازش مثال بزن که تقریبن براش سخته اما کم کم داره راه میوفته ... تا چند روز دیگه، مامان و بابا مهمون منزل برادرم میشن و من بیشتر دلم آب میشه که اونجا نیستم ... آخه اون فسقلک خوردنی شده شدید...
چند روز پیش داشتم برای هانا قصه میگفتم تا بخوابه که یه دفعه بدون هیچ ربط و مقدمه ای میگه: مامان چرا فلانی یه خونه داره و خانمشم یه خونه دیگه؟ ... هم تعجب کرده بودم و هم غافلگیر شده بودم و اولش موندم چجوری جوابشو بدم ... گفتم: بعضی از زن و شوهرا، اخلاقشون با هم جور نیست. یعنی اگر با هم زندگی کنن همش دعوا میکنن و ناراحتن، برای همین توی خونه های جدا زندگی میکنن... یه خرده فکر کرد و گفت: خدا رو شکر که ما پیش همیم. اگر من با حودم، شما با خودت و بابا هم با خودش زندگی میکرد خوب بود؟ نه ... منم که هنوز داشتم گوش میدادم که ببینم هدفش از این سوالا چیه خواستم حرفش رو تایید کنم که ادامه داد... اگر من تنها بودم، اینهمه چیز میز نداشتم، مدرسه نداشتم، سکول باس ( سرویس مدرسه) نداشتم، این اتاق و اسباب بازیای قشنگ نداشتم ، مامان خوبمو نداشتم، بابای به این مهربونی نداشتم ... تااااازه پول مول نداشتم : ) ... تا یه ربع بوسانده و چلانده و گازانده شد : )