|
خاطره و روزنوشت
|
چند روز پیش با گلدونه جون و همسر گلش حرف سالگرد نامزدی و عروسی و این چیزا بود که همسر جان گفت، ما همه اش رو یادمونه ولی تو رو خدا فقط همون سالگرد عروسی رو جشن بگیریم، خوب؟ منم گفتم که باشه حرفی نیست: ) ...دیشب منزل یکی از دوستامون دعوت داشتیم و بعد از شام، همسر جان از صاحب خونه فندکش رو گرفت و رفت... منم پیش خودم گفتم خوب چرا اگر از تو ماشین چیزی میخواد، چراغش رو روشن نمیکنه و فندک گرفت!!! مشغول حرف زدن با بقیه بودیم که دیدم هانا خانم کیک به دست با شمعهای روشن، قر ریزان داره میاد طرفم...از اون کیکای ترافل که من عاشقشونم ... وااااااای اینقدر ذوق زده شده بودم که احساس میکردم همه خون بدنم توی صورتم جمع شده ... واقعن سورپرایز شدم ... فکرشم نمیکردم ...
به مامان گفتم موهاشون رو همونجوری بلند نگه دارن ... این عکسای جدید رو که دیدم توی دلم قند آب شد که هنوزم مثل همیشه خوشگل و خوش تیپن ... هم عکسای مامان و هم بابا مثل ماه بود ... قربونتون برم من که همیشه خوشگل ترین مامان و بابای دنیایین ...
گزارشات، مرتب از آلمان میرسه و دل اینجانب تند و تند آب میشه ... این عسلی عمه، اینقدر خوردنی شده که دلم ضعف میره براش با اون عمه گفتنش ... منو آنچنان با تشدید صدا میکنه که حس میکنم چندین عمه در یک بدنم : ) ... عزیزک عمه، اینا رو نگه میدارم تا ببینمت و یه دل سیر بچلونمت ...