|
خاطره و روزنوشت
|
چراغای کوچولوی درخت سبز ۶ فوتیمون رنگ و وارنگن ... پر از زلم زیمبوهای برق برقی ... پر از عروسکای نرم ... یه دونه فرشته با بالهای نقره ای ... یه دونه ستاره اون بالا بالاها و نوک درخت ... پر از ریسه های طلایی و نقره ای و قرمز ... زیرش هم چندین بسته کادو که از روی کاغذهاش میشه فهمید کدوم مال کیه ... بالای ورودی پذیرایی و راهرو دو رشته ریسه سبز و طلایی و قرمز با یه پاپیون قرمز بزرگ وسطش و اون یکی هم با همون ریسه ها منتها با یه کلاه که روش یه عروسک سنتا داره ... دخترکی که الان دو سه هفته ای میشه که هر روز سراغ درخت میره و دائم تزئیناتش رو جابجا میکنه و کم و زیاد ... مامانی که دیدن ذوق دردونه اش بالاترین شادیا رو توی دلش میچرخونه ... بابایی که هر شب بعد از کنار گذاشتن میز پذیرایی با موطلایی خونه میرقصه و صدای خنده هاشون فضا رو پر میکنه ... امشب شب کریسمسه ... مناسبتش هر چی که هست، سنتا اگر نیست یا هست ، اهل اینجا هستیم یا نیستیم، همین که شادی رو تو جای جای شهر پاشیده و توی خونه ما هم، برام خیلی عزیزه ...
با محمد جون صحبت این بود که قدیما بعضی کلمات تلفظی غیر از اینی که الان هست رو داشتن و اینکه کلمات فرانسه و انگلیسی وارد زبانمون شدن و بعضی تلفظای یه جاهایی از کشورمون برای همینه که فرق داره تا اینکه رسید به کلمه قنسولگری... با استناد به اون کلمه میخوام یه تبریک جانانه بگم... " قریسمستون مبارک" ...
چند روز دیگه سال نو میشه ... اینو از همه چیز و همه جا میشه فهمید ... از چراغای مغازه ها ... از در و دیوار شهر و مخصوصن مرکز شهر که یکی دو شب پیش رفتیم یه دوری توی خیابوناش زدیم ... از روی خندون فروشنده ها و خستگی ای که پشت لبخندشون پنهون میکنن ... از صدای خنده های بچه ها و مامان و باباهاشون ... از تبریکای همه که به روی هم لبخند میزنن و با صدای رسا میگن " کریسمس مبارک و سال نوی خوبی داشته باشین" ... سال نوی شما هم پیشاپیش مبارک ...