تبليغاتX
شبشیدها - سال 2008 = سال نو ، مبارک
خاطره و روزنوشت
آقاجان سال نوی همگی مبارک ... سال خیلی خوبی باشه برای همه و فکر کنم که حتمن هست چون همون شب برف خوشگلی شروع به بارش کرد و تا فردا صبح که چه عرض کنم چون ما تازه ۴ صبح خوابیدیم و ۱۲ ظهر بیدار شدیم، تا فردا ظهرش ادامه داشت. از شب سال نو بگم که منزل دوستمون دعوت داشتیم و همه خونه رو تزئین کرده بودن و گل و گیله و ریسه و happy new year به در و دیوار زده بودن که خودش آدمو سر ذوق میاورد. بچه ها برای خودشون توی اون خونه درندشت مشغول بازی شدن ( فقط نگاه کنین این فسقل ما جوراب شلواریش رو کجا انداخته!!!) و بزرگترها هم مشغول رسیدگی به شکم مبارک. دیگه ترقص فرمودیم و آقای صاحبخونه هم با یه کلاه مشکی یه بابا کرم حسابی رقصیدن.بعد از مخلفات و نوشیدنی و حرکات موزون و ناموزون،نوبت شام بود. نزدیک ساعت ۱۲ یه جعبه آوردن و از توش به خانمها تاج و گردنبند و ریسه رنگی و به آقایون هم کلاه و گردنبند و ریسه رنگی دادن و از اون بوقای کوچولو که مال جشنهاست، کانال رو گذاشتیم روی  City TV و همراه با اونایی که رفته بودن دان تاون شروع کردیم به شلوغ کاری. ۱۰ ثانیه مونده به نیمه شب، شمارش معکوس از ۱۰ به ۱ رو شروع کردیم و روی ۱ جیغ و هوار و کاغذ رنگی و ریسه ای بود که به هوا میرفت و صدای پاق باز شدن شیشه ها. دیگه تا حدود ۲:۳۰ بعد از نیمه شب اونجا بودیم و برگشتیم طرف منزل. من پشت فرمون بودم و همسر جان از خیابونا فیلم میگرفت. به قدری برف خوشگلی بود و همه خیابونا شلوغ و پر از چراغای رنگی و صورتای بشاش که باورمون نمیشد نصف شبه... خلاصه که شب خوبی بود ...

از آلبوم جدید جمشید علیمراد و همینطور آلبوم سولماز خیلی خیلی خوشم میاد. سی دی سولماز توی ماشینه، اما این  آهنگ شاد از علیمراد که همچین در جا به ترقص میاردتون رو داشته باشین تا از اون هم آهنگ بذارم (واااااااای عاشق آهنگای لطیف سولمازم)

امروز سریال کوچه اقاقیا رو که داره از ماهواره نشون میده نگا میکردم که حس کردم چقدر دلم برای آقاجونم تنگ شده. منوچهر نوذری خیلی منو یاد ایشون میندازه. یادش به خیر، اون خونه قشنگ و عصرای پنجشنبه و روزای جمعه که همه اونجا جمع میشدیم. آقاجون که پاسور به دست با یکی چهار برگ بازی میکرد و چشماش از ذوق تقلبی که کرده بود و یه سرباز کش رفته بود برای جمع کردن خاجها و ده لو خوشگله، برق میزد. بعدشم چه برنده میشد و چه بازنده، پول میداد و میگفت بریم بستنی بخریم. من و برادرم هم به بابا اصرار میکردیم که همراهشون بریم تا لذت خرید بستنی از اسنوپی رو هم بچشیم. بستنی اسنوپی خیلی بهمون نزدیک بود و شاید بدون اغراق، بهترین بستنی میوه ای رو داشت . توی ظرفای آلومینیومی بزرگ و گود، قلمبه های رنگ و وارنگ بستنی با طعمهای درخواستی " کارامل و لیمویی برای مامانم" ، " مغز پسته و شکلاتی برای بابام" ، " توت فرنگی و شاتوت و شکلاتی برای من و امیررضا" و و و...  تا برسیم خونه و در ظرف رو باز کنیم و به مراد دلمون برسیم، دل تو دلمون نبود. آخر شب هم آقاجون هفتگیمون رو میدادن و شنگول تر از پیش میشدیم... آقاجون هنوزم خیلی دوستتون دارم با اینکه خیلی وقته از دست دادیمتون، چشمای مهربون با اون چروک کنارش که شوخ بودنتون رو آشکار میکرد، قلب پاک و روح بزرگ و دست و دلبازیتون، همه و همه چیزایی نیستن که بشه فراموششون کرد...

* به مخاطب خاص:

یه دنیا ممنون از محبتت... اینقدر ذوق کردم و بهم چسبید وقتی دیدمشون که نگو...از ایمیلا و پیغاما و محبتات خیلی خوب میفهمم  که همیشه به یادمی...

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com