|
خاطره و روزنوشت
|
این سریال ساعت ش ن ی رو دیدم... قشنگ بود اما اینقدر سوتی داشت که من که منتقد نیستم از بعضی چیزاش کلافه شده بودم. اول اینکه زمان توی این سریال برای هر آدمی یه جور میگذشت. برای مهشید ۹ ماه که بچه اش رو به دنیا آورد، برای ماهرخ ۷ ماه چون قرار بود دو ماه بعدش مهشید بچه اش به دنیا بیاد اما خودش میگفت کو تا ۳-۴ ماه دیگه !!! برای آقای گلستان که همش ۶ ماه وقت داشت و دکترا ازش قطع امید کرده بودن فکر کنم حدود ۴ ماه ، برای مینا دو سه هفته ... اصلن اینهمه شخصیت رنگ و وارنگ که نتونسته بودن جمع و جورش کنن به چه درد میخورد؟ مثلن اون دو تا خواهرای مهشید چرا باید میرفتن خونه مینا که اونم هیچوقت خونه نبود و مهشیدم هیچوقت نمیپرسید پس خواهرای من کجان تو اومدی ور دل من!!! اون رازی که آقا کریم از عمه زهره قایم میکرد چی بود بالاخره. اون مهتاب و داداشش یهو چطوری از این رو به اون رو شدن و لاتی حرف زدنشون شد: ببخشید شما چرا زحمت کشیدید؟! ... چرا اینقدر مسخره مطرح کردن که روشنک هیچ شباهتی به زهره نداره؟ یعنی دو تا مسئول بهزیستی هر هر میخندن و به هم میگن رو شنک اصلن شکل مامانش نیست؟!؟!... خلاصه که از سریال به این پر سر و صدایی انتظارم بیشتر بود ... به نظرم بازی مهراوه و مامانش حرف نداشت... اون لری حرف زدن آزیتا حا*جیان محشر بود و بازیشم همینطور...
زبان فرانسه هم خیلی خوب داره پیش میره و راضیم. فقط اوایلش یه خرده گلو درد گرفتم از بس از اون ناحیه کار کشیدم برای تلفظ لغات : ) ... وقتی میتونم یه چیزی رو به فرانسه بگم یا کارتونای هانا رو میذاریم روی زبان فرانسه و بعضی جاهاش رو متوجه میشم که چی میگن عین بچه ها که تازه زبون باز میکنن ذوق میکنم...
چند شب پیش گلدونه جون اینا پیش ما بودن و من رفته بودم هانا رو بخوابونم و این وسط هم تلفن زنگ زد و همسر جان مشغول صحبت شد. وقتی برگشتم دیدم هنوز داره صحبت میکنه و ما هم مشغول حرف زدن شدیم. بعد از یه ربع همسر جان اومد جلوی محمد جون و گفت: سلااااااااام ... خوش اومدیییییین ... محمد جون هم هاج و واج طفلکی اول یه خرده نگاه کرد و بعد دستش رو دراز کرد و گفت سلام، قربان شما... یعنی باید بودین و صحنه رو میدیدین. من که غش کردم از خنده ( از اون خنده شبنمیا که از دو طرف چشما اشک قلمبه میزنه بیرون) و بعدشم همسر جان خداحافظی کرد و گفت ببخشید این دوستمون از جای دیگه زنگ میزد و نمیشد بگم بعدن زنگ میزنم و دیدم که صحبتاش طول کشیده مجبور شدم بگم مهمون اومده... محمد جون گفت فکر کردم یکی از این بغل اومده و داری باهاش سلام علیک میکنی. بهش میگیم حالا تو چرا دست دادی مگه اون که پای تلفنه میبینه؟ ... فکر کنم میخواستن خیلی طبیعی جلوه کنه : )
چند روز دیگه تولد بابا و بعدش همسر جان و بعدشم برادر همسر جانه ... من همیشه عاشق بهمن ماهم ... همه تون سلامت و پاینده باشین که برام عزیزین ...
به مخاطب خاص:
ممنون که به یادمی عزیزم ... راست میگی اینم برای اینکه ماهنامه نشه : )