|
خاطره و روزنوشت
|
قبل از عید، حرف خرید ماهی قرمز شد و هانا پرسید که هر کدوم چه اسمی میخوایم روی ماهیمون بذاریم ... خودش گذاشت "گلدی"، من "تینا" و همسرجان "صفدر" حالا بماند که چقدر خندیدیم از این تناسب اسمها و اسم انتخابی همسر جان( به کسی بر نخوره، من نمیگم اون اسم بده. فقط هیچ تناسبی با اسمای انتخابی ما و همینطور خود اون ماهی ریزه میزه نداشت) ... روزی که ماهیا داخل تنگ آب انداخته شدن دیگه ورد زبون هانا شده بود اسم اینا و دقه (دقیقه) به ساعت کنار ظرفشون بود و باهاشون احوالپرسی میکرد. یکی دو روز بعد یکیشون مُرد و انداختیمش توی دستشویی و یه سیفون و تشریف بردن ... دو روز بعد اون یکی، کله پا شد و دیروز هم آخری که صفدر خان بود ... با مراسم ویژه ای ایشون رو تا کاسه توالت همراهی کردیم و بعد از خالی کردن تنگ آب و محتویاتش، میخواستم سیفون رو بزنم که دیدم هانا با احترام وایستاده کنار دستشویی و دستاش رو توی هم، جلوی سینه اش گره کرده . یه آهی کشید و با صدای مغمومی گفت: " صفدر... تو ماهی خیلی خوبی بودی ... ببخشید که مُردی ... حالا میری پیش زن و بچه ات، چون اونا رو قبلن انداختیم اینجا ... خدا حافظ ..." و یه بوس با دستش فرستاد و یه آه دیگه پشت سرش و بعد صدای دل انگیز آب فراوون ... من واقعن خشکم زده بود ... بعد که به خودم اومدم یک بوس محکم کردمش و ازش پرسیدم که خیلی ناراحته که صفدر رفته یا نه؟ که گفت: معلومه که ناراحتم اما عوضش الان همه شون پیش همن !!!
مهمونی سال نو خوب بود و به خصوص به هانا بسیار خوش گذشت چون یه دوست جدید پیدا کرده بود و دیگه از اول تا آخرش با اوشون، اون وسط قر ریختن و بازی کردن ... من همینجوریشم پیچ کمرم شله و توی خونه اگر آهنگ مخصوص ترقص پخش بشه سریع از خجالتش در میام، توی اون محیط و با اونهمه آهنگای شاد کنترل پیچ و مهره و اینا کاری بس دشوار بود : )
دیشب همسر جان به هانا گفت: دیگه وقت خوابیه دخترم. بریم دیگه ... هانا با اصرار میخواست کارتونی رو که داشت نشون میداد، تا آخرش ببینه ... همسر جان بهش گفت: میدونی من الان اگر جای تو بودم چیکار میکردم؟ میرفتم مسواکم رو میزدم و دستشویی میرفتم و لباس خواب میپوشیدم و بعدم لالا ... هانا همینجور که چشمش به تلویزیون بود گفت: میدونی من اگه جای شما بودم چیکار میکردم؟ میگفتم، هانا جون تا هر وقت بخوای میتونی تلویزیون ببینی و بازی کنی و کیف کنی : ) ... حرف حساب جواب نداره ...
نوشین جون اینم از بازی من:
آرزوی محالم چیه... راستش اصولن اهل آرزوهای محال نیستم. یعنی شیرینی آرزو به رسیدن بهشه و بعضیاشم به نرسیدن بهش. اما گاهی دیگه عجیب میشه علاوه بر محال... من همیشه یه دونه از اون عجیب محالا داشتم و اونم اینه که یه چوب جادو داشته باشم... میدونم هیچوقت نمیشه و بیشتر مثل یه رویای بچگانه اس اما خوب گاهی بچه بودنم عالمی داره : )
گلچه عزیز و می گل خوشگل اینم از بازی شما گل ها:
باید یکی از پستایی که در سال ۸۶ نوشتم و خودم از همه پستای دیگه بیشتر دوستش دارم رو بنویسم ...اینم اونی که خودم هلاکشم : )