سلام دختر پنج ساله من ... سلام به روی ماهت که هر روز به عشق دیدن لبخند روی لبات و برق شادی توی چشمات تلاش میکنیم ... سلام به دخترکی که عمق عشق رو توی دل پدر و مادرش بیشتر و بیشتر کرد ... سلام به دردونه ای که با هر بار "مامان" گفتنش تا آسمونا پرواز میکنم ... عزیزکم چطور بگم که این پنج سال با وجود تو خوشمزه ترین روزهای دنیا شدن؟ ... چجوری نشون بدم که با زبون ریختن و حرفای قشنگت ما رو سرشار از زندگی میکنی؟ ... چطور باور کنم این قد کشیدن و برازنده شدنت رو؟ ....عروسک پنج ساله من، خوب میدونی که چقدر دوستت داریم و اون رو بازگو میکنی ... هیچ میدونی هر بار با گفتن " مامان... دوستت دارم"، دلم رو ناز میکنی؟ ... هیچ میدونی وقتی راجع به آینده حرف میزنیم و بهم میگی" من هیچوقت از شما دور نمیشم" از ذوقم اشک توی چشمام جمع میشه؟ ... میدونی با گفتن " دختر کوچولوی من" و بوسیدنت و شنیدن " من همیشه دختر کوچولوی شما میمونم" لبریز از خوشی میشم؟ ... موطلایی پنج ساله من، ما بهترین و قشنگترین آرزوها رو برات داریم ... هیچوقت آرزو نکردم بالاترین و مهمترین بشی، اما همیشه امیدوارم به بالاها و بهترینها برسی ... هیچوقت نخواستم بهت بقبولونم که چه کاری بهتره و چه هنری مقبولتر اما همیشه تشویقت کردم برای بارور کردن استعدادهای کم نظیر و بیشمارت ... نانازی من، اون همه مهربونی و لطافتت آرامش رو به وجودم میریزه و در مواقعی سرسختی و کوتاه نیامدنت، نوید موفقیتت رو میده ... یکی یک دونه من و بابا، تا آخر دنیا، تا توان در بدن داریم و تا جایی که لازمه، کنارت هستیم و عاشقانه دوستت داریم ... هانای من که اسمت زیباترین آوا برای شنیدنه، همیشه به نظراتت احترام میگذاریم و حرف شنوی ات رو ستایش میکنیم ... هانا، دخترم ، تولد پنچ سالگیت مبارک عزیزکم ...
* چون دخترکم هنوز نمیتونه فارسی بخونه و در ضمن دلم میخواست این پست رو بشنوه، فایل صوتیش رو اینجا براش میذارم ...
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت توسط شبنم
|