تبليغاتX
شبشیدها - اعصاب
خاطره و روزنوشت
  • امروز تا رسیدم خونه پبل صدای در رو شنیده دویده اومده جلو.بهش میگم سلام عسلم میگه " شلام ٬ من املوز (امروز) اعشاب ( اعصاب) مامانی رو خورد کدم !!" گفتم " آخه چرا ؟ چیکار کردی؟ " میگه " هیچی ( دستاشم از هم باز میکنه که هیچی رو نشون بده ) ٬ فقط غژا ( غذا) نخوردم "

* احتمالا اونایی که بچه دارن میدونن که غذا نخوردن بچه چه حرصی به آدم میده .

  • دارم میرم تو آشپزخونه و پبل هم روی مبل نزدیک آشپزخونه نشسته و داره برنامه مورد علاقش ( آگهی ) می بینه.تا متوجه میشه که من دارم کجا میرم سرشو به در آشپزخونه نزدیک میکنه و میگه " مامان... اگر میشه بلای من آب بریزی؟ "

* بچم آخر ادب و نزاکته : )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com