همسر جان به اتفاق مامانم و پبل اومدن شرکت دنبالم که با هم بریم دنبال کاری و برگردیم خونه. سر راه مامانم که به پبل قول داده بود براش ماشین بخره به همسر جان گفت که دم یه اسباب بازی فروشی نگه داره.پیاده شدیم و داخل مغازه رفتیم.پبل به یه ماشین اشاره کرد که اینو میخوام و آقای فروشنده هم اون رو آورد و تا من بگم که اگه از اون مدل هاس که سر و صدا داره روشن نکنین که پبل میترسه ایشون دکمه رو زد و ماشینه با سر و صدا شروع به راه رفتن و دور زدن کرد که پبل عقب عقب رفت و زد زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن. گوله گوله اشک میریخت که " نه !!!!!!!! اینو نمی خوام ٬ دوشش ندارم !!! بی ادب!!! " منم بغلش کردم و بوس و ناز و نوازش و بردمش جلوی ویترین عروسکا و یه عروسک که همش نرم بود و خیلیم خوشگل بود و اصلا هم صدا نمیکرد رو بهش نشون دادم و گفتم " مامان جان اینو میخوای؟ " و اونم اشکاش رو پاک کرد و گفت "بله " و عروسک با کمد و میز توالتش خریداری شد. تو ماشین یکی دو بار از من پرسید که این عروسکه صدا میکنه که من گفتم نه.یه خورده که گذشت دیدم داره با عروسکه حرف میرنه و میگه " تو خودت ساکتی؟ حرف نمیژنی؟ " و با رضایت رو به من کرد و گفت " مامان ٬ نمیتسم "
* پبل اصولا از وسایل پر سر و صدا خوشش نمیاد.حتی اسباب بازیهایی که برای تولد یک سالگیش آورده بودن که حرف میزدن و حرکت میکردن رو گذاشتیم کنار تا بعد.جالبه که اگر همین عروسکا رو باطریشون رو در بیاریم و بعد که بهشون عادت کرد باطری بذاریم و صداشون در بیاد ازشون نمیترسه!!
+
نوشته شده در شنبه 17 بهمن1383ساعت توسط شبنم
|