- مامانم موقع ناهار برام تعریف کرد که صبح صدای پبل رو شنیده و فهمیده که بیدار شده و رفته سراغش که دیده داره گریه میکنه ( آخه پبل اصولا از خواب که بیدار میشه گریه نمی کنه ) گفته " چی شده مامانی؟ گریه نکن عزیزم" پبل هم گفته " مامانی برو بیلون میخوام تنها باشم !!!" منم گفتم " وااا راست میگی؟ "پبل که شنونده گفتمان بنده و مادرم بود برگشت رو به من و گفت : " عجیبه ها ٬ مامان عجیبه ها !!!"
* باور می کنین که ما تا حالا این حرف (میخوام تنها باشم ) رو بهش نزدیم !!!
- مادر بزرگ من یه یخچال قدیمی فیلکو داره که روش حروف نام فیلکو رو به انگلیسی و بزرگ نوشته.مامانم گاهی که پبل میره تو آشپزخونه و ازش می پرسه این چیه و اون چیه ٬ دونه دونه براش میگه .امروز به من میگه " مامان اینا رو اژم بپرس من برات بگم " و من که ازش پرسیدم با کمال تعجب دیدم که بیشترش رو مثل ( p, H, c & o) درست میگه !! وای که چقدر از خوشحالی جیغ زدم و بوسش کردم : ) بعد که خوشحالی من رو می بینه میگه " مامان اشفند برام دود نمیکنی؟ "
+
نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1383ساعت توسط شبنم
|