تبليغاتX
شبشیدها - دعا
خاطره و روزنوشت
پبل توی حیاط آدم برفی درست کرده بود ( با کمک مامانیش) و کلی ذوقش رو میکرد.عصری همسر جان رفته بود دنبالش که با هم بیان دنبال من ٬ دیده که پبل چمباتمه نشسته و دستاشو گرفته جلوی صورتش ( مثل قنوت) و میگه " خدایا باژم برم برف باژی "

* آخر هفته خدا چندین بار دعاش رو مستجاب کرد و کلی برف بازی کردیم : )

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com