تبليغاتX
شبشیدها - این نیز بگذرد
خاطره و روزنوشت
اون روز می رفت پیشش . توی این چند ماهه آشناییشون ٬ هر روز چندین بار با هم  تلفنی صحبت میکردن و هر یکی دو روز هم همدیگه رو میدیدن.اون روز هم یکی از اون روزای خوب بود. روی هوا راه میرفت. تمام طول راه یه لبخندی گوشه لباش بود و بعضی وقتا هم گونه ش گل می نداخت . به محل قرار که نزدیک می شد قلبش تند و تندتر میزد و همش دلهره داشت که نکنه یکی صدای قلبش رو بشنوه. آخه صدای قلبش گوش خودش رو پر کرده بود ... همینکه از دور چشمش به قد و قواره پسر افتاد دلش قیلی ویلی رفت و گل از گلش شکفت . بهش که رسید دستش رو گرفت و سلامش رو جواب داد. گرمای دستش توی تنش جریان گرفت و حس خوشی قلبش رو لرزوند. پسر دستش رو توی دست دختر که هنوز اونو نگه داشته بود جا به جا کرد و گفت " بریم ؟ " و دختر که نیازی به جواب دادن نمیدید و هنوز از لذت و خوشی سرشار بود ٬ راه افتاد. رفتن طرف پارک خودشون.آخه اونا پارک خودشون ٬ سینمای خودشون ٬ رستوران خودشون ٬ خیابون خودشون ٬ بوی خودشون و و و  خودشون رو داشتن. به پارک که رسیدن لپ هر دو شون لبوی لبو شده بود و چشماشون تر. آ خه تا اونجا کلی حرفای خوب زده بودن و خندیده بودن و اشک شوق تو چشماشون نشسته بود. پسر پیشنهاد یه لیوان چای و یه پیراشکی داغ رو داد و دختر هم از شادی بالا پرید و دستاش رو به هم کوبید. نشستن و تو چشمای هم نگاه کردن ٬ اما پسر خیلی زود چشمش رو دزدید و به طرف دیگه ای نگاه کرد. دستای دختر یخ کرد. آخه میدونست که هر وقت پسر اینجوری نگاهش رو میدزده حتما یه چیزی شده.یه چیزی که خوب نیست.یه چیزی که نگاه گرم و خندون و عاشق پسر رو نگران کرده. با دلهره پرسید " چیزی شده؟ " و پسر با بغضی تو گلوش جواب داد " بابا به دوستم پیغام داده که بهم بگه دست بردارم و دور این عشق رو خط بکشم" دل دختر تیر کشید.نفسش خیلی سخت بالا می آمد.اصلا نفس می کشید ؟ گفت "آخه چرا؟ مگه من چی کار کردم؟ بابات که منو میشناسه ... دیده ...!!!" پسر که حالا چشماش لبریز از اشک بود گفت " میگه حالا زوده ... کار و درس و هزار تا چیز دیگه " دختر اشکای پسر رو پاک کرد و گفت " اینجوری اشک نریز . عیبی نداره . تا هر وقت بگن صبر میکنیم. خوبه؟ " پسر که از اینهمه عشق دختر لبریز شده بود جواب داد " تو دیگه کی هستی. خیلی ماهی به خدا . آخه چیزای دیگه هم هست و شروع کرد به توضیح دادن یکی دو تا مشکل اصلی که باباش گفته بودن " دختر گوشش پر شد از صدای " نه... نه ... نه " و دلش پر شد از غصه و دستاش پر شد از دعا و لبش پر شد از خواهش و چشماش پر شد از اشک و نگاهش پر پر پر شد از عشق ... لبهای پسر که از حرکت ایستاد ٬ دختر گفت " عیبی نداره ... صبر پیشه عاشقانه ... این نیز بگذرد"   
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com