تبليغاتX
شبشیدها - درخواست
خاطره و روزنوشت
دیروز که رسیدم خونه پبل دوید و اومد و بعد از بوس و اینا گفت مامان شیر می خوام . منم قبل از ناهار بهش شیر نمی دم که بتونه خوب ناهار بخوره .خلاصه شروع کردم به حرف زدن باهاش و از چیزای مختلف گفتم که حواسش پرت بشه . یه دفه دیدم اشک تو چشماش جمع شد و گفت " مامان... به خدا بغلم کن دیگه ( به خدا = تو رو خدا ) ... اژ شبح ( صبح ) تا حالا شیر ندادی به من ..." آخه بعد از دیدن و شنیدن این کارا و حرفا میشه غیر از اونی که می خواد رو انجام داد ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com