|
خاطره و روزنوشت
|
دیروز عصر همسر برادرم پبل رو برده حموم و وان رو پر کرده که بازی کنه و اونم کلی کیف کرده و در ضمن دوش رو برداشته و گرفته روش و همسر برادر جان رو خیس خالیش کرده. من که رسیدم رفتم حوله ش رو آوردم و وایسوندمش روی صندلی حموم که حوله رو بپیچم بهش و در همین موقع بهش گفتم که "عزیز دلم خوش گذشت؟ "و ایشون هم با خوشحالی و اطوار گفت " بببببببلللللله " منم گفتم که" از خاله تشکر کردی؟ "و پبل در حالی باسن مبارکش رو به یک سمت و گردن فسقلیش رو به سمت دیگه متمایل کرده بود با قر و رقص گفت " دشت شما درد نکنه " باید اونجا می بودین و میدیدین که چه با مهارت قر میده و اطوار میریزه و میشنیدین که ما چقدر جیغ زدیم.