به اتاق مدیر احضار شدم و طی مراسمی ویژه تعداد متنابهی هندوانه اعلا و به شرط چاقو زیر بغل بنده قرار گرفت و با هن و هن پشت میز خودم برگشتم. ولی عجب هندونه هایی هستن.کاشکی اقلا شب یلدا اینجوری مورد تفقد قرار میگرفتم که دیگه برای تهیه این میوه واجب الوجود در شب یلدا هزینه نمیشد . خلاصه که این روزا با من نمیشه حرف زد و بدجوری خودم رو گم کردم . آخه پیدا کردن هندونه تو این فصل کار کوچیک و کم خرج و کم اهمیتی نیست و لابد اینجانب کم کسی نیستم !! : ) حالا گذشته از شوخی تشویق عجب روحیه ای به آدم میده .
من یادمه بچه که بودم وقتی بارون شدید میومد و دونه های بارو خیلی درشت بودن ٬ مادربزرگم میگفتن که داره بارو میاد مثل "دم گاو " . حالا حکایت دیشبه. ماشالله مثل دم گاو آسمون بارید. دم صبح که دیگه بارون هندی میومد. آخه یادمه تو فیلمای هندی که اون وقتا میدیدم و گاهی هم همین سه چهارساله خونه ساناز اینا تماشا میکردیم ٬ در رمانتیک ترین صحنه ها ٬بارونش من رو به خنده مینداخت . آخه با اینهمه فیلمی که اونجا ساخته میشه نمیخوان یه فکری به حال این بارونای خنده دارشون بکنن؟ گو اینکه دوستم ساناز میگفت " شبنم باورت نمیشه اونجا گاهی واقعا همینحوری می باره "ما که ندیدیم ٬ گناهش پای اونایی که هر سال هر سال رفتن و دیدن و پزش رو به ما دادن : )