تبليغاتX
شبشیدها - بوی چمن
خاطره و روزنوشت
تو مسیر بزرگراه به سمت محل کارم که بودم بوی خوش چمن کوتاه شده دل و روحم رو برد به ۲۰ سال پیش. همون موقعی که سرخوش و پرجنب و جوش با برادرم توی حیاط خونمون میدویدیم و باغبون مهربونمون (احمد آقا) که اگر زنده است سلامت باشه و اگر که نه خدا بیامرزدش٬ می آمد و ماشین چمن زنی رو برمیداشت و اونا رو کوتاه میکرد و جاهایی که نمیشد با ماشین زد ٬ یعنی یا کنار دیوار بود و یا روی شیب باغچه وسط حیاط٬ چمنها رو با یه قیچی گنده بد قواره که من همیشه ازش میترسیدم کوتاه میکرد. این بین هم ما گاهی بازی میکردیم ٬ گاهی با اجازه احمد آقا و فقط با ماشین چمنزنی کار میکردیم  و گاهی هم کنار استخر می نشستیم و پاهامون رو از لبه هاش آویزون میکردیم و به آب که با شدت و سرعت استخر رو پر میکرد خیره میشدیم. حیاط ما چاه آب داشت و وقتی دکمه پمپ برقش رو میزدیم و صدای شرشر آب تو حیاط میپیچید همه و همه از گلای یاس و آهار و شمعدونی و درخت یاسمن و درختای تزیینی و بوته ها ودرختچه های رز  و محمدی و چمن گرفته تا  سنگفرش کف حیاط و کناره استخر که همیشه هلاک بوی خاک نمدارش بوده و هستم و خودمون زنده میشدیم. دیدن اون همه زندگی چه عشقی داشت. آب خنک و زلال به پهنای سر یک استکان با صدا و سنگینی همه رو سیراب میکرد و آرزوی ما هم که اون موقع هرچه زودتر پرشدن استخر بود رو نزدیک و نزدیکتر میکرد و دلمون قیلی ویلی میرفت که بپریم توش و یه دل سیر شنا و بازی کنیم و هر چی مامان و بابای طفلیم میگفتن که آخه باباجان این آب الان یخه و واقعا هم کمی مونده بود که یخ بزنه ٬ ما گوشمون بدهکار نبود.یعنی بی احترامی نمیکردیم و میگفتیم چشم و مثلا یک ساعت دیگه میریم اما چه یه ساعتی که یه ربعم نمیشد و تا ما مایو و وسایل شنا و کمی خوراکی ببریم لب استخر میپریدیم تو آب و دندونامونم که تیک تیک به هم میخورد و ما از رو نمیرفتیم و بعد از چند دقیقه ای عادت میکردیم و این برنامه شنا عصر هم تکرار میشد. واقعا که خیلی روزای خوبی بود. مادر بزرگ و پدربزرگ و مامان و بابا هم که از سر و صدای ما سر حال شده بودن عصرا میامدن تو حیاط و مینشستن و گاهی ما رو تشویق میکردن و گاهی یه برش هندونه ٬ طالبی یا خربزه رو که ما بهش شتری میگیم و نمیدونم بقیه چی میگن رو میدادن دستمون و ما هم کنار استخر و حوله به تن گازی به اون میزدیم و با برادرم نقشه ادامه بازیمون رو میکشیدیم و تخمه های هندونه رو به امید سبز شدن مینداختیم تو باغچه کنار استخر و دوباره پرش تو آب و روز از نو روزی از نو. یادمه یه بار با برادرم ریحون و شاهی کاشتیم تو حیاط کنار بوته های رز و وقتی سبز شد انقدر پر برگ و عالی شد که حتی باغبون پیرمون که روزای اولش کلی زیر لب غر زده بود که اینجا که جای سبزی کاشتن نیست و برین تو حیاط پشتی بکارین ٬ هم از دیدنشون چشماش برق میزد. گرچه بعد از چین دوم و سوم کندیمشون و بردیم حیاط پشتی اما اونا یه چیز دیگه بود. یا اون نخود سبزا که برای کلاس علوم تو یه گلدون کاشتم و بعدش گذاشتم تو حیاط پشتی و بعد با یه نخ شاخه اش رو که بلند شده بود بستم به دیوار و تا خونه همسایه هم بزرگ شد و رفت و چقدر همه تشویقم میکردن. به به دیدن این بزرگراه و این چمن کوتاه شده و این آبی که داره رو چمنا پاشیده میشه عجب لذتی داره. داشتم با تمام وجود این بوهای خوب رو استشمام میکردم که یهو بوی تند عرق خانم بغل دستیم از هر چی بو توی دنیا هست بیزارم کرد ...  
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com