|
خاطره و روزنوشت
|
پبل اومد تو آشپزخونه و رفت رو صندلی و خواست دست به ظرف شکر بزنه که بابام بهش گفت "پبل نکن بابا" پبل هم که از تحکم بابام تعجب کرده بود یه نگاهی به بابام کرد که باعث شد بابام بگه " اینجوری نگام نکن عزیزم" و تا اومد بگه که شکرا میریزه و اینا پبل برگشت با حالت مخصوص خواننده ها گفت "اینجور به من نگاه نکن آتیش به هشتیم نژن"* که ما از بس بوسش کردیم و جیغ زدیم خودمونو خفه کردیم.
* آهنگ مهستی که البته پبل خانم اسم خواننده رو هم میدونن : )
از ربط دادن حرف و آهنگ پبل گفتم اینم بگم که یه بار هم بابام داشت یه چیزی تعریف میکرد و گفت " میگن ... " پبل هم فوری با قر گفت " میگن همشایمونه نجیپ و مهلبونه " ....
تازگیا پبل یه کارایی که دلش میخواد رو میکنه و من که کمی به تندی بهش میگم مگه با شما نیستم میگم نکن اصلا نگاه نمیکنه و وقتی میگم خیلی خوب منم دیگه حرف شما رو گوش نمیدم زودی میگه " ببشید دیگه این کار و نمیکنم "و تند منو یه ماچیم میکنه که دلم ضعف میره. به نظر شما این موجود ظریف و لطیف و معصوم رو میشه نبخشید آخه؟