تبليغاتX
شبشیدها - روزمره
خاطره و روزنوشت
مامانم یه هفته س که رفته مسافرت و منم دیگه پبل رو رسما گذاشتم مهد و برای برداشتنش از اونجا دخترخاله م میره و میبردش خونشون و بعد من یا همسرجان میریم اونجا دنبالش چونکه ساعت برداشتنش نه به من میخوره نه به همسرجان . قرار بود  مامانم برش داره که حالا تا دو هفته که مامانی بیاد ما برنامه مون اینجوریه. امروزم یه جلسه با خانم دکتر فردوسی تو مهد هست و از اولیا دعوت کردن که شرکت کنن . اصولا هر ماه یک بار این جلسات هست و تا اونجایی که من پرسیدم و میدونم درباره یه موضوع خاص که جلسه قبلش اکثر پدر مادرا دربارش سوال داشتن صحبت میکنه. یکی از دوستای دوران دانشگاهم رو که از دو ماهگی پبل تلفن و آدرسش رو گم کرده بودم و کلا گمش کرده بودم به طور خیلی اتفاقی پیدا کردم . تلفن و آدرسش لای یه دفترچه بود که اگر تا اخر دنیا هم اون کشو رو پاکسازی نمیکردم اصلا به فکرم نمیرسید شاید اونجا باشه. اگر بدونین چقدر گشتم ... از ۱۱۸ و تلفن خونه قبلیشون گرفته تا ویولت و انجمن ام اس و غیره . یه عالمه خوشحالم که خوب بود و شاد و بیماریشم تقریبا از بین رفته . امیدوارم همیشه سالم باشه و خدا همه دردمندا رو شفا بده. 
+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com