نمیدونم چرا وقتی یه چیزی رو داریم قدرشو نمیدونیم.حالا هزار دفعه هم بهمون بگن باز هم تا پیش نیاد مثل یه شعار بهش نگاه میکنیم و ازش میگذریم. قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید !
من یه دوست خوب دارم که از دوران دانشگاه با هم دوستیم.اون موقعها که کمتر روزی میشد همدیگرو نبینیم اما بعدا به خاطر سر کار رفتن من و ازدواج و این چیزا رابطمون کمتر شد. اما همیشه دلم قرص بود که هر وقت اراده کنم میبینمش یا باهاش حرف میزنم.الان سه چهار ماهه که به خاطر شرایط و پیشامدهایی که شد همگی از ایران رفتن . حالا گاهی جوری دلم براش تنگ میشه که می خوام جیغ بزنم. هنوز اینقدر روزایی که با هم سر کلاس بغل به بغل میشستیم و شر میسوزوندیم برام نزدیکه که گاهی می رم طرف تلفن که بهش زنگ بزنم و با هم هرهر راه بندازیم و روزمون رو شاد کنیم.اما ... حالا خدا پدر این مسنجر و ایمیل رو بیامرزه وگرنه من که نمیدونم باید چی کار میکردم و چقدر پول به جیب مخابرات عزیز و دوست داشتنی با بیل وازیر میکردم!!! این حال رو وقتی برادرم هم میرفت و حتی الان که نزدیک چهار سال میشه که رفته داشتم و دارم.
تو جامه دان پر میکنی٬ من خالی از جان میشوم
یک لحظه در چشمم ببین ٬ ببین چه ویران میشوم
+
نوشته شده در سه شنبه 1 دی1383ساعت توسط شبنم
|