<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شبشیدها</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/</link>
<description>خاطره و روزنوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 12 May 2008 15:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مادرم ...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>مادرم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم روحی به گستردگی دریاها ... مادرم جسمی به استقامت کوهها ... مادرم قلبی به لطافت گلبرگها ... مادرم دستهایی به گرمای آفتاب ... مادرم آغوشی به امنیت سکوت ... مادرم صدایی به گیرایی موسیقی ...ماردم پوستی همچون بهار نارنج ... مادرم نگاهی عاشق ... مادرم خُلق و خویی بسان بهار دارد ... مادرم دردانه ای بی همتاست ... مادرم ... مادرم مادر است ... برای همه نگاههای عاشقت، روح بزرگت، استواریت، آغوش امنت، قلب لطیفت، گریه ها و خنده هایت، لالاییهای خوش آهنگت، خورشید دستهایت، سپاسگزارم ...بابا  برایت روی هدیه ات نوشته بود &quot; پرستار روح و جسمم ... روزت مبارک &quot;...منهم همان جمله را تکرار میکنم ... این روز روز توست ... مادرم، پرستار روح و جسم من، روزت مبارک ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m1.JPG&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; هم کادوی روز مادر هانا خانم  به زبون فارسی و&lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m6.JPG&quot; target=_blank&gt;این &lt;/A&gt;دیگری به &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m5.JPG&quot; target=_blank&gt;زبان&lt;/A&gt; انگلیسی و &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/image/m4.JPG&quot; target=_blank&gt;دسته گلی &lt;/A&gt;که از باغچه، بسیار خوش سلیقه چیده بود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 15:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=415</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کی گفته شبنم شکموه؟!</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>خانمهای باردار لطفن نخونن : ) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش رفتم سوپر ایرانی و یه نایلون پر از گوجه سبز و یکی دیگه چاقاله بادوم خریدم و توی راه برگشت هم هر چی آب توی این بزاق دهنم بود، ریخت توی دهنم تا رسیدم خونه و شستمشون و نمک حسابی پاشیدم و نشستم به خوردن ... وااااااای چه لذتی داشت .... امروز هم بعد از دیدن یه سریال ایرانی که خانمه ساندویچ به دست وارد ماشین شد و یه گاز جانانه ازش زد و دور و بر لبش هم سسی شد، چون اصلن شکمو نیستم، گفتم یه فکر به حال ساندویچ جان و معده قار و قور نشان باید بکنم ... یه ساندویچی ایرانی هست به اسم &quot; رز نیویورک &quot; ... رفتم اونجا و از در که وارد شدم یه بوی دستمال نمداری خورد به دماغم که فهمیدم از اون ساندویچی کار درستاس!!!  اما یه ذره که جلوتر رفتم بوووی غذاش بیچاره ام کرد ... منوی غذا رو دارم هی از بالا تا پایین و برعکس میخونم و نمیتونم از بینشون یکی رو انتخاب کنم، چون در آن واحد از چند نوعش دلم میخواست ... خلاصه یکیش رو که تعریفشم شنیده بودم انتخاب کردم ... نشستم تا آماده بشه و مشغول برانداز کردن دور و برم شدم ... انگار وارد یه ساندویچی وسط میدون انقلاب یا امام حسین شده باشی ... صندلیا و میزا، موکت کفِش، دکور درب و داغونی که به دیوار بود و از همه مهمتر بوی نم پارچه ای که سالی یکبار میشورنش و بوی کثیفی میده اما برای تمیزی ازش استفاده میشه ... غذام که آماده شد تا برسم به ماشین و یه گازی ازش بزنم عین این معتادایی که مواد توی دستشونه و دنبال یه جای خلوت برای انجام کارشون میگردن، شده بودم ... دست و پام میلرزید و مرتب آب دهنم رو قورت میدادم ... واااااااااای در پاکت رو که باز کردم بوی نون عالی و ساندویچ معرکه بینیم رو نوازش کرد ... با اولین گاز حس کردم وسط خود بهشتم ... به قدری این ساندویچ ( نون و مواد داخلش) خوشمزه و عالی بود و از همه مهمتر مزه ساندویچای خودمون رو میداد که چشمام رو بستم و گاز بعدی رو زدم ... اصلن دلم نمیخواست قورتش بدم یا تموم بشه ... این وسط همسر جان بهم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم الان از داخل بهشت با شما صحبت میکنم : ) ... خلاصه که خیلی خیلی خوشمزه بود ... بدیش، جای کر و کثیفشه و خوبیش غذای بینظیرش ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریروز از روزهای آس رو کردن هانا خانم بود ... از مدرسه که اومد خونه طبق معمول براش خوراکی آماده کردم و دادم تا بخوره اما شروع کرد به نق زدن ... بعدش رِنگِ &quot; آیلین &quot; گرفت و هر دو ثانیه یکبار گفت من میخوام با آیلین ( دختر دوست خوبم) بازی کنم ... حالا هر چی من و همسر جان بهش میگیم الان تازه از مدرسه اومده و خسته اس و مامان و باباشم همینطور مگه به خرجش میرفت؟ ... گوله گوله هم اشکی میریزه و زاری میزنه که دل آدم کباب میشه ... زنگ زدم خونه شون که نبودن و پیغام گذاشتم ... به دنبال سریال گریه و زاری، دوباره زنگ زدم و گوشی رو دادم به خودش که هم ببینه که نیستن و هم پیغام بذاره برای دوستش ... حالا اخلاق، شده محمدی ... غر هم با الطاف بی کرانشون چاشنی گریه کردن ... زنگ زدم به موبایلشون و روی اونم پیغام گذاشتم ... عاقبت همسرجان زنگ زد به اون یکی موبایلشون و این دو دلداده صدای هم رو شنیدن و قرار فردا شبش رو گذاشتیم ... بشنوین از فرداش که رفتیم اونجا و دو تا خانمها مشغول بازی شدن، همسایه شون که اونا هم از دوستانن، همراه پسر ۱۰-۹ ساله شون اومدن ... اگر مدل نگاه کردن اوشون به دخملک ما و عشوه ریختن و قمیش اومدن ایشون برای اوشون رو میدیدین ... خلاصه که عیششون جور شد و دست از سر کچل ما برداشتن ... مرسی دوست خوبم برای شب به اون خوشی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=414</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره دور</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>اون موقعهایی که ویدئوها بتاماکس بودن و فیلماشون از این وی-اچ-اس ها کوچکتر اما خودشون یه ۶۰ کیلویی وزنشون بود، پیدا کردن فیلماشم کار حضرت فیل بود ... ما (من و برادرم) دو تا فیلم داشتیم که کم کم و به مرور زمان بیشتر شدن اما توی اون مدت، همون دو تا فیلم هم خیلی خیلی برامون غنیمت بود ... یکیش کارتونهای شخصیتهای والت دیزنی بود ( دانلد داک و گوفی و میکی ماوس و پلوتو و ...) و اون یکی تام و جری ... یعنی با اون دو تا فیلم خدایی میکردیم و حظی میبردیم وصف نشدنی ... یکی از دوستای مامانم یه پسر داشت همسن و سال ما ( بین من و برادرم) و اون هم یه فیلم داشت که هر وقت ما میرفتیم اون رو میذاشت و میدیدیم ... اون کارتون رو خیلی دوست داشتم ... نمیدونم چون نداشتمش یا چون خاطره های خوبی از اون روزا دارم یا اینکه واقعن کارتون قشنگیه و شایدم هر سه ... بعدها که فیلمها فراوون تر و دسترسی بهشونم آسونتر شد بازم هیچوقت نخریدمش... شاید چون هیچوقت چیزی رو خودم نخواستم ... همه اون چیزایی رو که دوست داشتم رو با توجه به شناخت مامان و بابا ازم، برام میخریدنش یا اینکه پشت ویترین مغازه به تماشا که می ایستادم از نگاهم میخوندن که دوستش دارم ... خلاصه که کارتون &quot; شمشیر در سنگ &quot; هیچوقت توی قفسه فیلمهامون ننشست، هیچوقت روش اسم شبنم نوشته نشد، هیچوقت توی ویدئوی خونه مامان اینا نرفت و نمایش داده نشد، اما همیشه توی خاطره های دورم خیلی لذت بخشه دیدنش ... حالا باید بگردم ببینم جایی میشه پیداش کرد که بخرمش یا نه ... چی شد که یاد اون کارتون افتادم هم خودم نمیدونم اما جرقه اش از یادآوری اینکه هنوز اون ویدئوی گنده که البته یکبار ارتقا پیدا کرده و کوچولوتر از اولیه اس، بالای کمد اتاق مامان اینا آروم و صبور نشسته و اون فیلمای کذایی هم توی یک ساک کنارش جا خشک کردن، زده شد ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی دوستای خوبم ... مرسی از همه همه تون و تبریکای قشنگتون ... مرسی از تلفنای و پیغامهای اورکاتی و کامنتا و ای-کارتهای زیبا و اس- ام - اس های عالی و ایمیلای پر محبتتون ... تولدی فراموش نشدنی با همه محبتهای شما و دوستای خوبی که اومدن و عزیزای راه دوری که عشق روونه کردن، برای هانا شد ...هوا حسابی یاری کرد و آفتاب به پهنای آسمون با نسیم خیلی لطیف مهمون حیاط خونه مون شد ... هانا با دوستاش خیلی خوش گذروند و تکمیل کننده شادیشونم اون &quot; پینیاتا&quot; به شکل تاج با عکس پرنسسهای محبوبش بود ( پینیاتا یه چیز جعبه مانند هست که میتونه به شکلای مختلف و مخصوصن شخصیتهای کارتونی باشه و داخلش رو پر از شکلات و آبنبات و خرده ریزای رنگ و وارنگ مثل کاغذ رنگی و فومهای ریز رنگی میکنن و بچه ها به نوبت با یک چوب میزنن بهش تا بالاخره پاره بشه و محتویاتش بریزه روی زمین و بپرن دورش و هر کی هر چه بیشتر برای خودش جمع کنه) ... کادوی عالی عموجان و همسر گلش و مامانا و بابایی هم دلچسب بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یه مطلبی توی اخبار میخوندم که طبق تحقیقات به عمل آمده و آمار، به این نتیجه رسیدن که بزرگترین لطفی که پدر و مادرا میتونن در حق بچه هاشون (مخصوصن زیر ۳ سالگی) بکنن اینه که باهاشون حرف بزنن ... بچه ها باید ۱۷۰۰۰ تا ۲۰۰۰۰ لغت در روز به گوششون بخوره و این شامل تلویزیون نمیشه (یعنی لغتهایی که از طریق تلویزیون دریافت میکنن اصلن توی این مقوله نمیکنجن) ... بچه هایی که دامنه  لغاتشون وسیعتره، دارای IQ بالاتری هستن و در سالهای تحصیل هم خیلی موفق ترن ...&lt;A href=&quot;http://cosmos.bcst.yahoo.com/up/player/popup/?cl=7518708&quot; target=_blank&gt;اینم&lt;/A&gt; لینک ویدئوییش ... خلاصه که برای بچه هاتون وقت بذارین و باهاشون بازی کنین و حسابی حرف بزنین ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=412</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هانا ... دختر پنج ساله من ...</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-410.aspx</link>
<description>سلام دختر پنج ساله من ... سلام به روی ماهت که هر روز به عشق دیدن لبخند روی لبات و برق شادی توی چشمات تلاش میکنیم ... سلام به دخترکی که عمق عشق رو توی دل پدر و مادرش بیشتر و بیشتر کرد ... سلام به دردونه ای که با هر بار &quot;مامان&quot; گفتنش تا آسمونا پرواز میکنم ... عزیزکم چطور بگم که این پنج سال با وجود تو خوشمزه ترین روزهای دنیا شدن؟ ... چجوری نشون بدم که با زبون ریختن و حرفای قشنگت ما رو سرشار از زندگی میکنی؟ ... چطور باور کنم این قد کشیدن و برازنده شدنت رو؟ ....عروسک پنج ساله من، خوب میدونی که چقدر دوستت داریم و اون رو بازگو میکنی ... هیچ میدونی هر بار با گفتن &quot; مامان... دوستت دارم&quot;، دلم رو ناز میکنی؟ ... هیچ میدونی وقتی راجع به آینده حرف میزنیم و بهم میگی&quot; من هیچوقت از شما دور نمیشم&quot; از ذوقم اشک توی چشمام جمع میشه؟ ... میدونی با گفتن &quot; دختر کوچولوی من&quot; و بوسیدنت و شنیدن &quot; من همیشه دختر کوچولوی شما میمونم&quot; لبریز از خوشی میشم؟ ... موطلایی پنج ساله من، ما بهترین و قشنگترین آرزوها رو برات داریم ... هیچوقت آرزو نکردم بالاترین و مهمترین بشی، اما همیشه امیدوارم به بالاها و بهترینها برسی ... هیچوقت نخواستم بهت بقبولونم که چه کاری بهتره و چه هنری مقبولتر اما همیشه تشویقت کردم برای بارور کردن استعدادهای کم نظیر و بیشمارت ... نانازی من، اون همه مهربونی و لطافتت آرامش رو به وجودم میریزه و در مواقعی سرسختی و  کوتاه نیامدنت، نوید موفقیتت رو میده ... یکی یک دونه من و بابا، تا آخر دنیا، تا توان در بدن داریم و تا جایی که لازمه، کنارت هستیم و عاشقانه دوستت داریم ... هانای من که اسمت زیباترین آوا برای شنیدنه، همیشه به نظراتت احترام میگذاریم و حرف شنوی ات رو ستایش میکنیم ... هانا، دخترم ، تولد پنچ سالگیت مبارک عزیزکم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* چون دخترکم هنوز نمیتونه فارسی بخونه و در ضمن دلم میخواست این پست رو بشنوه، فایل &lt;A href=&quot;http://shabshidha.persiangig.com/audio/hanna.mp3&quot; target=_blank&gt;صوتیش&lt;/A&gt; رو اینجا براش میذارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 22:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=410</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-410.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-409.aspx</link>
<description>این روزا از هوا لذت میبرم ... این روزا از خونه لذت میبرم ... این روزا از کنار دخترک بودن لذت میبرم ... این روزا از شنیدن آهنگای تلفنی همسرجان لذت میبرم ... این روزا به هر بهانه ای میپرم توی حیاط و بوی بهار رو حس میکنم ... این روزها توی دو تا گلدون کوچولو سبزی میکارم و جوونه زدن شاهی ها رو زیر دندونم حس میکنم و توی ذهنم با یه لقمه کباب و نون سنگک و ریحون میجوم ... این روزها با خیلی چیزها دست و پنجه نرم میکنم و لذت میبرم ... سخت هستن؟ باشن ... یه راهی پیدا میشه ... این روزها از تاکید همسرجان برای مسلط شدن به زبان فرانسه، جدی تر میشوم ... این روزها برنامه ریزی میکنم و از تصور نتیجه اش لذت میبرم ... این روزها بهاری ام ... بهاری ام و از خورشید و ابر و باد و بارونش لذت میبرم ... این روزها ... </description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 15:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=409</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-409.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2 انگشت</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-408.aspx</link>
<description>کنار در اتاق وایستاده و با انگشتاش عدد ۲ رو نشون میده و قبل از اینکه چیزی بگه لبخند میزنم و این نشون میده که یادمه. میگه ۲ سال شد و من میگم اوهوم ... الان دو سه روزی هست که دارم بهش فکر میکنم... عین برق و باد... یا شایدم کشدار و مورچه وار ... یا نه خیلی هم عادی مثل همه سالهای دیگه ... شایدم همه اش با هم ... آره آخری درست تره... مخلوطی از تمام اون لحظات ... گاهی شده که ثانیه ها رو بشمرم ... گاهی شده دلم بخواد التماسشون کنم تا یواش تر بیان و برن ... گاهی از شدت هیجان و شادی توی ابرا بودیم و گاهی هم غصه توی دلامون جا خوش کرده ... اما عجب ۲ سالی بود ... هیچ شباهتی به هیچ ۲ سال دیگه زندگیم نداشت ... اینو با قاطعیت میگم چون هیچوقت اینهمه کارای جدید و جاهای جدید و آدمای جدید و تجربه های تازه پشت سر هم رو توی مدت زمان کوتاه نداشتم ... شاید اصلی ترینش عوض شدن نام &quot;محل اقامت&quot; توی هر فرمیه که پُر میکنم... به جای اسم زیبای &quot;ایران&quot;، مینویسم &quot; کانادا &quot; ... اون کشوریست به زیبایی همه خاطرات و آشناییها و این کشوریست به زیبایی پیشرفت ... اون کشوریست که تمام دل و روحم  متعلق به اونجاست و این کشوریست که آینده خانواده کوچکم رو به بهترین وجه و امکانات فراهم کرده ... من خوشحالم که هر دو را دارم ... چه زیباست ایران من و چه عالیست کانادای دوست داشتنی ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزیه خورشید خانم قدرت رو به دست گرفته و فرمانروای آسمونه...از اول بهار هم میومد و میرفت اما نه به این پر رنگی ... عکس کنار صفحه اولین گلهای بنفش و خوشرنگ حیاطمونن که رو صورتاشون پر از شبنمه و دارن به خورشید سلام میکنن ... بهار خانم یه کم تاخیر داشتی اما مهمون عزیز همیشه عزیزه ... خوش اومدی خورشیدکم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست خوبم برام یه ایمیل فرستاد که اجرای سرود &quot; ای ایران &quot; توسط  تعدادی از بازیگران سینمای ایران بود. همون روز چندین بار نگاه کردم و برای دوستام فرستادم. توی ایران هم که بودم، امکان نداشت این سرود پخش بشه و اشک من جاری نشه. نمیدونم چرا انگار  آهنگش رو روی بند دل من میزنن و  لغاتش رو از سلولهای تنم انتخاب کردن. فکر میکنم کمتر کسی پیدا بشه همچین حسی به این سرود نداشته باشه. به نظرم کار کم نظیری انجام دادن. صداهاشونم با اینکه خواننده حرفه ای نیستن، دلنشینه. اگر اینترنت پر سرعت دارین &lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/images/Picture/film/eyiran.swf&quot; target=_blank&gt;دیدنش&lt;/A&gt; رو از دست ندین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Apr 2008 14:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=408</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-408.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صفدر</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description>امسال عید خیلی خوبی بود ... با اینکه یک آنفولانزای عجیب غریب سمج تشریف آورده بود که هر چی توی سال گذشته مریض نشدیم تحویل بده و آخر سال ۸۶ رُسمون رو بکشه، عید خوبی بود ... اول اینکه تعطیلیا حسابی یاری کرد که اینجا هم عید بشه ... دوم اینکه یه عالمه جا برای عید دیدنی رفتن داشتیم و کلی هم دوست و فامیل و آشنا برای اومدن خونه مون ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; قبل از عید، حرف خرید ماهی قرمز شد و هانا پرسید که هر کدوم چه اسمی میخوایم روی ماهیمون بذاریم ... خودش گذاشت &quot;گلدی&quot;، من &quot;تینا&quot; و همسرجان &quot;صفدر&quot; حالا بماند که چقدر خندیدیم از این تناسب اسمها و اسم انتخابی همسر جان( به کسی بر نخوره، من نمیگم اون اسم بده. فقط هیچ تناسبی با اسمای انتخابی ما و همینطور خود اون ماهی ریزه میزه نداشت) ... روزی که ماهیا داخل تنگ آب انداخته شدن دیگه ورد زبون هانا شده بود اسم اینا و دقه (دقیقه) به ساعت کنار ظرفشون بود و باهاشون احوالپرسی میکرد. یکی دو روز بعد یکیشون مُرد و انداختیمش توی دستشویی و یه سیفون و تشریف بردن ... دو روز بعد اون یکی، کله پا شد و دیروز هم آخری که صفدر خان بود ... با مراسم ویژه ای ایشون رو تا کاسه توالت همراهی کردیم و بعد از خالی کردن تنگ آب و محتویاتش، میخواستم سیفون رو بزنم که دیدم هانا با احترام وایستاده کنار دستشویی و دستاش رو توی هم، جلوی سینه اش گره کرده . یه آهی کشید و با صدای مغمومی گفت: &quot; صفدر... تو ماهی خیلی خوبی بودی ... ببخشید که مُردی ... حالا میری پیش زن و بچه ات، چون اونا رو قبلن انداختیم اینجا ... خدا حافظ ...&quot; و یه بوس با دستش فرستاد و یه آه دیگه پشت سرش و بعد صدای دل انگیز آب فراوون ... من واقعن خشکم زده بود ... بعد که به خودم اومدم یک بوس محکم کردمش و ازش پرسیدم که خیلی ناراحته که صفدر رفته یا نه؟ که گفت: معلومه که ناراحتم اما عوضش الان همه شون پیش همن !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهمونی سال نو خوب بود و به خصوص به هانا بسیار خوش گذشت چون یه دوست جدید پیدا کرده بود و دیگه از اول تا آخرش با اوشون، اون وسط قر ریختن و بازی کردن ... من همینجوریشم پیچ کمرم شله و توی خونه اگر آهنگ مخصوص ترقص پخش بشه سریع از خجالتش در میام، توی اون محیط و با اونهمه آهنگای شاد کنترل پیچ و مهره و اینا کاری بس دشوار بود : ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب همسر جان به هانا گفت: دیگه وقت خوابیه دخترم. بریم دیگه ... هانا با اصرار میخواست کارتونی رو که داشت نشون میداد، تا آخرش ببینه ... همسر جان بهش گفت: میدونی من الان اگر جای تو بودم چیکار میکردم؟ میرفتم مسواکم رو میزدم و دستشویی میرفتم و لباس خواب میپوشیدم و بعدم لالا ... هانا همینجور که چشمش به تلویزیون بود گفت: میدونی من اگه جای شما بودم چیکار میکردم؟ میگفتم، هانا جون تا هر وقت بخوای میتونی تلویزیون ببینی و بازی کنی و کیف کنی : ) ... حرف حساب جواب نداره ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشین جون اینم از بازی من:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزوی محالم چیه... راستش اصولن اهل آرزوهای محال نیستم. یعنی شیرینی آرزو به رسیدن بهشه و بعضیاشم به نرسیدن بهش. اما گاهی دیگه عجیب میشه علاوه بر محال... من همیشه یه دونه از اون عجیب محالا داشتم و اونم اینه که یه چوب جادو داشته باشم... میدونم هیچوقت نمیشه و بیشتر مثل یه رویای بچگانه اس اما خوب گاهی بچه بودنم عالمی داره : ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلچه عزیز و می گل خوشگل اینم از بازی شما گل ها:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید یکی از پستایی که در سال ۸۶ نوشتم و خودم از همه پستای دیگه بیشتر دوستش دارم رو بنویسم ...&lt;A href=&quot;http://shabshidha.blogfa.com/post-352.aspx&quot; target=_blank&gt;اینم&lt;/A&gt; اونی که خودم هلاکشم : )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2008 23:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=407</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>دوباره رسیدن فصل بهار ... دوباره نو شدن قول و قرار 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره فصل شکفتن دله ... دوباره کنار گذاشتن گِله (&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=4I2mIq6tK8c&quot; target=_blank&gt;لینک&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیک تیک تیک ... ثانیه های آخر سال دنبال هم میکنن ... آخرین روز سال رو به سر میارن ... میدون تا به اولین ثانیه های سال نو سلام کنن ... بغل کنن همدیگه رو ... بزرگترها دستای لرزونشون رو روی سر کوچکترها می کشن و می گن خدا به همراهت ... کوچولوترها اما سرسری لبخندی میزنن و میدون دنبال بازیشون ... یک دو سه ... گمب ... و شنیدن صدای آشنای موسیقی تحویل سال ... لرزیدن دلهای ما ... عمیق شدن نفسها و مرور آرزوهای خوب ... بوسه های پی در پی ... بلعیدن بوی سنبلی که چند روزه عید رو کشیده توی خونه ... چشیدن یک به یک سینهای هفت سین ... تخم مرغهای امسال چه رنگ و لعابی دارن ... چه برقی میزنن ... برای شریک شدن خاطره های بچگی و ساختن یه چیزی شبیه اونها برای دخترک،رنگ و اکلیل و نگین زدیم بهشون ... چشمای ماهیه سبز آبیه ... همونی که خودم کشیدمش ... اما ماهی قرمز توی تنگ گمونم چشماش سیاه باشه ... ندیدم اما ... سال نو میشه ... همه سلولهای بدنم اینو حس میکنه ... مهم نیست یه بار هم یکی دو ماه پیش سال نو شده ... ذره ذره وجودم اینجوری سالش نو میشه ... اول بهار ... امسال راست راستی عید شده اینجا ... تعطیلات مارس و عید پاک و گود فرایدی ... همه توی جنب و جوشن ... همه انگار دارن برای نوروز خرید میکنن ... بازارچه نوروزی بوی خرید نوروز میداد ... درست مثل همیشه ... سال نوی همه مبارک ... یه دنیا آرزوهای خوب برای دلهای پاک ... تنهای سالم، کامرواییهای پی در پی و شادیهای تمام نشدنی براتون از خدای بزرگ میخوام ... شاد شاد شاد باشید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب یه چهارشنبه سوری معرکه داشتیم ... با دوستای گلمون یه آتیش حسابی بر پا کردیم و از روش پریدیم ... فشفشه آتیش زدیم و قر ریختیم ... زردیها رو دادیم به خود آتیشه و سرخیهامون رو پس گرفتیم ... بوی سوختن چوبها یکی از دوست داشتنی ترین بوهاست برام ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 17:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و او</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>صحنه اول: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبنم ۷-۶ ساله کنار مامان که داره ابروهاش رو مرتب میکنه ایستاده و با دقت نگاه میکنه ... یه جسم فلزی که مثل قیچی کوچولوه و موهای زیر ابرو رو از بیخ درمیاره توی دستای مامانه... به ابروهای خودش توی آینه نگاه میکنه ... ابروهای بلندی که به قول خاله اون بالا دو تا تاج داره که جون میده وقتی عروس شد، برش دارن تا یه ابروی معرکه بشه ... ته دلش قنج میره ... مثل همه دخترا که عاشق اینن که عروس بشن خودش رو نگاه میکنه و تصور میکنه وقتی بزرگ بشه و عروس بشه، چه شکلی میشه... بعد دستش رو میذاره روی اون دو تا تاج بالای ابروش که البته به نظر خودش اصلن شبیه تاج نیستن و هیچ نمیفهمه چرا خاله بهشون میگه تاج، تا ببینه چه جوری میشه یعنی ... اینکه فرقی نمیکنه !!! ... دل کوچولوش پر میکشه تا اون دو تا رو برداره و ببینه چقدر عروس میشه! ... میره سراغ ناخن گیر... پیش خودش میگه اینم مثل همونیه که دست مامانه و به تاج ابروی سمت راستش نزدیک میکنه ... لبخند رضایت میاد روی لبش و چق نصف بالای ابروش رو با ناخنگیر میگیره ... یهو میبینه وااای این که خیلی معلوم شد ... میخواد اون یکی رو هم بگیره که اقلن مثل هم بشن که مامان صداش میکنه ... دلش تند و تند از کار خطایی که کرده و میدونه حتمن دعواش میکنن میزنه ... انگشتش رو میذاره روی جای ابرو که حالا سفیده و هیچ مویی روش نیست و میره تا ببینه مامان چی میگن ... میفهمن و ازش میخوان که انگشتش رو برداره ... وقتی انگشت رو برمیداره از گرد شدن چشمای مامانش میفهمه که چه گندی زده ... سرش رو میندازه پایین و روش نمیشه چیزی بگه ... توی دلش میگه الان دعوام میکنن، چون چندین بار بهم گوشزد کردن که هم کار خطرناکیه و هم مثل بعضی چیزا که مخصوص بچه هاس، این مخصوص بزرگاس ... مامان لبخند میزنن و میگن خیلی کار خطرناکی کردی... میدونی اگر گوشتت رو کنده بودی چه بلایی سرت میومد؟ ... ازش میخوان که کار خطرناک نکنه و بهش اطمینان میدن که موها دوباره در میاد ... تابستونه و خوشبختانه مدرسه نمیره که ابروهای تا به تاش توی مدرسه مورد مواخذه قرار بگیره ... میگذره ... ابرو درمیاد ... اما ... اما دیگه هیچوقت اون جای خالی به اون پر پشتی قبل نشد که نشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صحنه دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هانا ۵-۴ ساله نشسته و داره با قیچی مخصوص بچه ها کاردستی درست میکنه ... مامانش کنارشه و داره باهاش نقاشی میکنه ... تلفن زنگ میزنه و چون از ایرانه صحبت یه مقداری طولانی تر میشه ... دوباره برمیگرده و بقیه کاردستی و نقاشی رو انجام میدن ... بعد همه چیز رو جمع و جور میکنن ( شبنم جمع و جور میکنه!) ... هانا میره روی کاناپه و با اعلام اینکه گشنشه مشغول دیدن برنامه محبوبش میشه و شبنم هم عصرونه رو آماده میکنه ... توی سینی خوراکیا رو میذاره روی پاش و میگه که بفرمایید خانم که یهو چشمش میوفته به ابروی راست دخترک ... یه میلیمتر از جای ابروی خودش پایینتر ... با تعجب میپرسه که ابروهات چی شده؟ ... جواب میشنوه هیچی ... میگه قرارمون شد مثل دوستای خوب همه چیزامون رو به هم بگیم ( نه از راست حرف میزنه نه دروغ) ... هانا لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میگه قیچیش کردم ... آه از نهاد شبنم بلند میشه ... این هانای ۵-۴ ساله چقدر شبیه شبنم ۷-۶ ساله اس ... چی میتونه بهش بگه ... کاری رو که خودش هم کرده میتونه بگه چرا کردی؟ ... فقط فرقش اینه که کسی برای قربون صدقه رفتن بهش نگفته ابروهات تاج دارن و عروس بشی و اینا رو برداری چه ماه میشی ... فرقش اینه که از ته نکنده ابروها رو و به زودی بلند میشن ... فرقش اینه که تابستون نیست و توی تعطیلات ماه مارس هستیم ... بهش میگه کار خطرناکی کردی و ازش میخواد که اون کار رو تکرار نکنه ... طفلک خودش خیلی ناراحته ... دائم جلوی آینه نگاه میکنه که ببینه چقدر بلند شدن ... عزیزکم با اون دل ساده ات ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 02:11:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تیر و سنگ</title>
<link>http://shabshidha.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>من هر وقت با کسی که تا حالا ندیدم تلفنی صحبت میکنم، به واسطه صداش، ازش یه تصویری برای خودم میسازم که بیشترش درست درمیاد. یه چیزی مثل خوندن وبلاگا و تصور کردن نویسنده هاش...اما خوب گاهی هم ... یه بار یکی از همکارام که برای بستن قراردادی با یکی از شرکتای بزرگ، هر روز با مسئول مربوطه در اون یکی شرکت صحبت میکرد، خوشحال و خندون و کیف به دست رفت برای اولین دیدار و جلسه با طرف قرارداد. آخر هر روز هم اگر کار خاصی نداشتیم معمولن از قراردادامون و مسائل فنی مربوطه و اعزام ساپورت به فلان شرکت و نصب فایروال برای اون یکی شرکت و خلاصه چیزایی از این دست حرف میزدیم که طبق معمول توی اتاق من بود. همون روز عصر و توی همون جمعمون از همکارم پرسیدم که قرارداد و مراحلش خوب پیش میره یا نه که گفت آره اما از اون برق صبح توی چشماش خبری نبود. این گذشت تا قرار شد که این آقا بره ماموریت و کارای پیگیری اون پروژه رو سپرد به من که قربون دستت هوای این شرکت رو داشته باش تا من خودم برگردم و اطلاعات لازم رو بهم داد و منم گفتم خیالت راحت. توی اون دو روز، دو سه باری با اون خانم که از طرف شرکت مقابل تماس میگرفت تلفنی صحبت کردم و کارا رو پیش بردم. وقتی از ماموریت برگشت پرونده رو اومد ازم بگیره و تشکر کرد که زحمتم زیاد شده و از این تعارفا که بهش گفتم &quot; چقدر خانمه صدای قشنگی داره... باید خیلی ملوس باشه نه؟&quot; خنده بلندی کرد و گفت: منم همین فکر رو میکردم تا اینکه دیدمش که چشمت روز بد نبینه یَلیه برای خودش... گفتم صدای به این ظریفی و نازی، میگی مال یه آدم غول پیکره؟ گفت دقیقن !!! ... حالا من زده ام زیر خنده و اون با تعجب میپرسه شبنم چی شده؟ ...گفتم: دیدم اون روز بور شدی و برگشتی نگو تیرت به سنگ خورده :) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.yemahal.com/g.htm?id=29310&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; آهنگ احسان خواجه امیری رو چقدر دوست دارم ... اولین باری که شنیدمش توی فیلم &quot;قرمز&quot; و اون صحنه لطیفش بود که کلی هم به دلم نشست ... بعدترها یکی از دوستام برام فایلش رو فرستاد که با صدای یک آقای دیگه ای بود که الان اسمش یادم نیست... الانم که احسان خونده و مثل اکثر آهنگاش دلم رو ناز میکنه... تا اونجایی که میدونم اولین بار دلکش خونده بوده و &lt;A href=&quot;http://www.yemahal.com/g.htm?id=894&quot; target=_blank&gt;اینم&lt;/A&gt; لینک اون اجرا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه دوستای گلم یه دنیا تشکر برای تبریکاتون ... از همه تلفنای پر محبتتون ممنونم ( خیلی میچسبه که یه مناسبتی که برام مهمه یاد اونایی که برام عزیزن هست ) ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Mar 2008 04:58:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabshidha&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>http://shabshidha.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
