<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شبشیدها</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com</link>
<description>خاطره و روزنوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 24 Feb 2016 20:56:08 +0500</lastBuildDate>
<item>
<title>به دنبال داماد</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/451</link>
<description>امروز هوا به خرده قر و قاطي بود، براي همين ساعت ناهار رفتم دنبال دختركام و با هم ناهار خورديم...بعد كه برگشتيم خونه ليانا شروع كرد به حرف زدن راجع به چيزاي مختلف...تا اينكه رسيد به موضوع عروسي...از من پرسيد من فكر كنم ميتونم با بابا فرخ (باباي من) عروسي كنم و يه لبخند به پهناي صورتش زد ....من غش كرده بودم از خنده ...يه بوس محكم كردمش و گفتم آخه بابا فرخ بابابزرگته نميشه كه آدم با بابابزرگش عروسي كنه ...يه نگاه پرسش باري كرد و گفت آخه من دوسش دارم ...بعد يه</description>
<pubDate>Wed, 24 Feb 2016 20:56:08 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/451</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگ وبلاگم هستم ... دوباره شروع ميكنم</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/450</link>
<description>چند روز پيش با دوستان حرف وبلاگامون و اينكه چقدر دلمون برأي نوشتن دوباره تنگ شده حرف ميزديم... خيلي دلم ميخواد دوباره شروع كنم به نوشتن... به زودي يا اينجا يا توي اينستاگرام به اسم همينجا مينوسيم... قول ميدم...قول شبنمي</description>
<pubDate>Thu, 18 Feb 2016 02:36:12 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/450</guid>
</item>
<item>
<title>تابستان خود را چگونه گذراندید</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/449</link>
<description>دخترک کوچولوی من دو روز دیگه ۱۰ ماهه میشه ... کاراش اینقدر شیرین و لذتبخشه که با همه وجودم جذبشون میکنم که حتی یک ذره ش رو از دست ندم ... کم کم دارم آماده برگشت به کار میشم و نگرانی از نگهداری فسقلکم داره بدجوری اذیتم میکنه ... دو سه جا در نظر گرفتم که اگر مجبور بشم و تا اون موقع مامان نرسن بذارمش تا وقتی که مامانا بیاد و دخملک راحت باشه ... یه ریز برامون زبون میریزه ... صبحها که بیدار میشه یه &quot;مامان&quot; مخصوص خودش با اون لحن خاص که قسمت دوم رو یه خرده میکشه</description>
<pubDate>Thu, 13 Sep 2012 16:37:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/449</guid>
</item>
<item>
<title>ما برگشتیم</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/448</link>
<description>خوب از کجا شروع کنم رو خودمم نمیدونم ... همینجوری شروع میکنم به تعریف تا ببینم چجوری میشه ... اول اینکه درسم تموم شد و طی یک مراسم با شکوه مدرکم رو دادن ... مامان اینجا بودن و با فرشید و هانا اومدن توی سالنی که دعوت کرده بودن ... یک اقایی برای اعلام ورود فارغ التحصیلا با اسکاتیش پایپ مینواخت و ما هم پشت سرش وارد سالن شدیم ... بعد از خوش آمد گویی و سخنرانیها دونه دونه به ترتیب حروف الفبا صدامون کردن و مدرکمون رو دادن ...</description>
<pubDate>Wed, 15 Feb 2012 17:10:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/448</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/447</link>
<description>چند ماهه ننوشتم اما امروز با خوندن پیغام دوستم با خودم گفتم دیگه چند دقیقه باید وقت پیدا کنم و بنویسم ... حیفم اومد که یه قسمت بزرگ از خاطراتمون ننوشته بمونه ... یه خلاصه ای مینویسم تا بالاخره شاید بتونم به روتین برگردم ... حدود شش ماه یک تکه از بهشت توی خونه مون افتاده بود ... مامانم اینجا بودن و به معنی واقعی کلمه، لذت بردیم از وجود نازنینش ... توی اون مدت سه باری نیاگارا رفتیم و چند مسافرت کوتاه و پیک نیک و دریا و رستورانای بزن و بکوب و خلاصه گردش به</description>
<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 15:29:43 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/447</guid>
</item>
<item>
<title>تعریفیا</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/446</link>
<description>تعطیلات به غایت عالی بود ... از شب یلدا بگیر تا سال نو و تولدایی که این بین دعوت داشتیم ... شب یلدا با حدود چهل و پنج نفر دیگه توی یکی از رستورانای ایرانی با موزیک زنده بودیم و از خودمون با انار قاچ شده و هندونه و غذاهای عالی و همینطور قر کمر پذیرایی کردیم ... شب کریسمس منزل یکی از دوستان قدیمی دعوت داشتیم که حسابی خوش گذشت و چقدر سر به سر خانم صاحبخونه که دو تا از انگشتای پاش شکسته بود و یه مدل خاصی راه میرفت گذاشتیم ...</description>
<pubDate>Sun, 17 Jan 2010 16:40:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/446</guid>
</item>
<item>
<title>5 ساله و ... </title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/445</link>
<description>دو سه روز پیش تولد پنج سالگی وبلاگم بود ... با اینکه توی این یکسال آخر کمتر توش نوشتم اما خیلی دوستش دارم ... همیشه بهش سر میزنم ... آرشیوش رو میخونم ... کامنتای دوستای دیده و ندیده ای که برام مینویسن و حالم رو میپرسن رو میخونم ... این کوچولوی پنج ساله گاهی چیزای بزرگی بهم یاد داده ... دوستای خیلی خوبی بهم داده ... توی لحظه های شادم همراهم بوده و غمم رو از روزای غمگینم شاید پاک نکرده باشه اما کم کرده ...</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 17:26:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/445</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از مدتها </title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/444</link>
<description>اوووووو خیلی وقته که اینجا خاک خورده و ننوشته م ... توی این مدت دخترک من توی کلاس اول داره درساش رو خوب میخونه ... دو سه تا جلسه داشتیم با معلمش و بقیه مسئولین مدرسه شون که خدا رو شکر رضایتبخش بودن ... خودم و همسر جان هم سخت مشغول کاریم ... هر روز صبح زود با هم بیدار میشیم و شب هم هی تصمیم میگیریم زودتر بخوابیم اما تا میشینیم به حرف زدن و چای نوشیدن و گاهی دیدن فیلمی سریالی چیزی میبینیم همون آش شد و همون کاسه ...</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 21:49:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/444</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس اولی خونه ما ...</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/443</link>
<description>فکر میکنم روز اول مدرسه برای همه، یکی ار مهمترین و پر هیجان ترین روزهای عمر باشه... دختر کوچولوی من هم بزرگ شده و حالا کلاس اوله ... چه هیجانی برای خرید لباس و کفش و کیف و غیره داشتم ... همه رو با خودش رفتیم و انتخاب کردیم ... از شب قبل کیفش رو آماده کردم و لباساش رو هم مرتب روی مبل اون اتاق آماده گذاشتم ... جورابا و کفشا هم کنارش جفت شده و آماده بودن ... یه حموم حسابی رفت و شام رو به موقع خورد و برای خواب آماده شد ...</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 19:14:48 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/443</guid>
</item>
<item>
<title>تولد ...</title>
<link>https://shabshidha.blogfa.com/post/442</link>
<description>آروم میاد کنار در اتاق و میبینه دارم با کامپیوتر کار میکنم ... ازم میپرسه که چی دوست دارم؟ ... نگاهم رو از مانیتور میگیرم و به موجود عزیزی که همه وجودش غرق عشق میکنه منو، نگاه میکنم ... میگم یعنی چی عزیز دلم؟ ... میگه یعنی اگر چه چیزی رو توی یه نقاشی ببینی خوشت میاد؟ ... به وسعت قلب مهربونش لبخند میزنم و میگم هر چی که نقاش بکشه من دوست دارم ... میگه حالا شما بگو ... میگم من عاشق رنگهای قشنگ توی نقاشی هستم ...</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 10:44:20 +0500</pubDate>
<dc:creator>shabshidha</dc:creator>
<guid>shabshidha.blogfa.com/post/442</guid>
</item>
</channel>
</rss>
