...
موقع برگشتن توی جاده نم بارون قشنگی میزد که هم باعث میشد کندتر حرکت کنیم و هم فضا رو رویایی کرده بود ... صدای احسان هم از ضبط ماشین پخش میشد و دلم رو نوازش میکرد... جای همسر جان رو حسابی و توی هر گوشه و کناری خالی کردیم...تولد امیررضا رو از جایی بهش تبریک گفتم که حسابی ازش خاطره های قشنگ داریم..
موقع رفتن، برای خوردن صبحانه، رستوران آبی نگه داشتیم و بعد از خوردن نیمرو و بعدشم چای، رفتم که دستای هانا رو بشورم...همینجور که از کنار دیوار راه میرفتیم و دست هانا هم توی دستم بود صدای یه ماشین رو شنیدم و حدس زدم که میخواد پارک کنه ... مثل همیشه که صبر میکنم تا ببینم کجا میخواد بایسته، وایستادیم... اون ماشین با سرعت اومد و دقیقن با فاصله دو سه متر از ما گرمبی خورد به دیوار و ایستاد ... شیشه های چراغش و خرده ریزاش پرید طرف ما ... من که هاج و واج نگاه میکردم و اصلن قدرت حرکت نداشتم ... اگر اون یک لحظه رو صبر نمیکردم، اگر یه خرده جلوتر بودیم، اگر هانا دقیقن کنار من راه نمیرفت نمیدونم چه فاجعه ای میشد ... یعنی مطمئنن قلم پاهای من که خرد میشد و بچه ام هم بین من و ماشین و دیوار ... نمیدونم چرا یه خرده سرعتش رو کم نکرد کسی که میخواست بیاد برای رستوران روی اون سنگریزه ها بایسته ... یه خرده بی دقتی و حواس پرتی فاجعه ای میسازه که قابل جبران نیست ... خلاصه که خدا رحم کرد ...
فرحناز جونم ممنون برای زحمتایی که با همسر گلت میکشین و هوای همسر جان منو دارین ... هر روز که زنگ میزنه برام تعریف میکنه از محبتاتون ... گلدونه جونم یه عالمه از شما ومحمد جون هم یه دنیا ممنون ...دلم برای هر دو تون یه ریزه شده ... سانازییییییییییی دلم کلی برای گپ زدن باهات تنگه ...همسر جان تو خودت خوب میدونی که توی دلم چه خبره نه؟ دلم اون بغل مهربونت رو میخواد عزیزکم ...
شبنم